حال مساعد در اوضاع نامساعد

امروز چندباری به بلاگ سر زدم و با قطع و وصلی رو به رو شدم. 
الان هم یکی از دوستان از روز پنجم بازگشت به بلاگ خودش نوشته بود ولی مطلبش برام باز نشد.

دیروز در تمام طول روز کلافگی شدیدی رو تجربه کردم اما تا شب خیلی حالم بهتر شد و اون مواردی که باعث تشویش ذهنم شده بودن تا حد خیلی خوبی حل و فصل شدن. 

این قضیه به امروز هم کشیده شد و الان خیلی حالم از اون موقع هم بهتره. 

واقعیتش یه مقداری عذاب وجدان هم دارم بخاطر شرایط فعلی کشور اما مسئله اینه که همیشه توی زندگیم تاثیرات و اتفاقات مثبتی که حتی یه رخداد منفی با خودش به همراه داره رو هم نادیده نگرفتم و اونارو هم در نظر داشتم. 

منکر اتفاقات بدی که می افتن نیستم و عمیقا بابتشون ناراحتم. با این حال زندگی ادامه داره و نمیتونم بیایستم و تا ابد بابتش غصه بخورم. البته فقط منظورم این شرایط نیس. کلا در مورد هر مسئله ای که در زندگیم پیش میاد که ناراحت کننده س همین دیدگاه رو دارم. تجربیات و رخدادهای مثبتی که بخاطرش اتفاق افتادن رو در نظر میگیرم. اگه درسی قراره ازش بگیرم میگیرم. خوب به همه بالا و پایینش فکر میکنم. در نهایت ازش عبور میکنم و به مسیر زندگیم ادامه میدم. 

معمولا هم اینطوری که حتی اگر تجربه تلخی بوده به این فکر نمیکنم که کاش برگردم عقب و اینو تجربه نکنم یا تغییرش بدم. 

در هر صورت اون چیزی بوده که نیاز بوده در زندگی من رخ بده. همراه خودش کلی چیزای مثبت و منفی و درس و تجربه خوب و بد داشته. 

من؛ با همین تجربیات و اتفاقات تبدیل به این شخصی که هستم شدم و این شخصو دوس دارم. این شخصیت و این آدمی که بهش تبدیل شدم رو دوس دارم. 

در نهایت دنیا اون تعادل لازم رو به زندگی میده. ما فقط باید مسیرمونو طی کنیم. 
 

۲ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

در ارتباط با علایق

گاهی یه موضوعی میاد توی سرم و تا میخوام در موردش فکر کنم سوالات مختلفی توی ذهنم مثل یه دسته حباب به وجود میان و قبل اینکه بخوام به یکیش پاسخی بدم یکی دیگه در میاد. 

قرار بود بیام در مورد علاقه م به مربی گری فوتبال صحبت کنم. اینکه این یه موضوعیه که چند سالی هست گوشه‌ی ذهنم یه جایی واسه خودش دست و پا کرده اما هنوز نتونسته مسیر خودشو بسازه. البته که مقصر اون نیست. صرفا محل زندگی، شغل و بسیاری دیگه از متغیرهای حاکم بر شرایط زندگی که کاملا از کنترل من خارج هستن باعث شدن این علاقه هم یه گوشه خاک بخوره تا شاید یه روزی [که امیدوارم دیر نشده باشه،] راهشونو پیدا کنن و بتونم دنبالشون برم. 

البته بر خلاف بسیاری از فعالیت ها که سن و سال خیلی روی اونها تاثیر داره و با بالا رفتن سن دیگه برای ورود به اونا یه مقدار دیره [مگر در حد تجربه و سرگرمی] در مورد مربی گری فوتبال این قضیه کاملا برعکسه. بسیاری از مربی های فوتبال از سن 35 یا 40 به بعد شروع میکنن و این مسیرو تا سنین خیلی بالا ادامه میدن. 

یکی از سوالاتی که یهو پرید توی ذهنم این بود که اصلا یه علاقه چطور شکل میگیره؟ چه عوامل محیطی یا ژنتیکی در علایق ما تاثیرگذارند؟ 

با اطمینان نسبتا بالایی میدونم که در این زمینه تحقیق انجام شده و مقالاتی هم در موردش حتما وجود داره. البته که با وضعیت فعلی اینترنت دسترسی بهشون وجود نداره و نمیشه به جواب خوبی رسید. چه اینکه دوست داشتم نظر کوپایلت و چت‌جی‌پی‌تی رو هم در این زمینه بدونم. 

در مورد علایق نیازه یه قدرتی رو بدست بیاریم. ضعیف بودن در این زمینه به شدت باعث سرخوردگی و کلافگی میشه.
اون قدرت چیه؟ 
پذیرش و رها کردن. 
میخواستم همینجا در این مورد هم بنویسم اما دیگه از موضوع اصلی خودمون خیلی دور میشیم. 
فقط به همین بسنده میکنم که ما ممکنه یه سری علایقمونو دنبال کنیم و به اون موفقیت یا سطحی که مورد نظرمونو نتونیم برسیم اما بخاطر "علاقه"ای که بهش داریم و نتونیم رهاش کنیم یا شکستمونو بپذیریم و این مارو در یه چرخه باطل وارد میکنه و اجازه خروج نمیده. 
این چرخه شامل تلاش های متعدد و متفاوت و نتیجه نگرفتن و نرسیدن به هدف مورد نظره. این وسط زمان و انرژی ما که میتونست صرف چیزای بهتر و موثرتری بشه هدر میره. 
البته کاملا هدر نمیره. چون من اون تلاش ها رو هم بخشی از زندگی میبینم که برای ما تجربیات و رخدادهای جالبی رو به همراه داره که در ادامه زندگی به کار ما میان. با این حال قبل از اینکه این قضیه از کنترل خارج بشه باید بتونیم بپذیریم و رهاش کنیم. 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

من نویسنده نیستم

راستش اصلا نمیدونم تعریف فنی نویسنده چیه و به چه کسی نویسنده میگن ولی من خودمو نویسنده نمیدونم. 

یه دلیلش اینه که تا حالا در مورد اصول نویسندگی تحقیق و تفحصی نکردم.
دلیل دومش اینه که اون مهارت هایی که در موردشون تحقیق نکردم رو خب قاعدتا تمرین هم نکردم. 

اما نوشتن یکی از فعالیت هایی بوده که همیشه انجام دادم. بیشتر هم واسه خودم نوشتم. نه توی بلاگ یا فضاهای عمومی مثل کانال تلگرام و غیره. 
برای خودم و به صورت خصوصی نوشتم. چند ساله که این کارو انجام میدم. البته که بیشتر از دو سال و نیمه که دیگه دارم به صورت مستمر و مداوم این کارو ادامه میدم. 

موضوع اینه که چیزایی که نوشتم هیچ وقت داستان یا رمان یا کار علمی یا به طور کلی یه محتوای مخاطب دار نبوده. صرفا حرفای خودم و ماجراهای زندگیم یا خاطرات گذشته و یا حتی مسائلی مربوط به آینده بوده. کلا هر چیزی حول زندگی خودم. 

البته در طول زمان علاقه به نویسندگی رو هم در خودم حس کردم اما هیچ وقت این علاقه نتونسته قدرت کافی در من ایجاد کنه که این موضوع رو بتونم به صورت حرفه‌ای دنبال کنم. چرا که همیشه مسائل مهمتری [مهمتر که نه، در واقع با اولویت بالاتری] وجود داشتن که اجازه ندادن این مسیر رو دنبال کنم. 

این موضوع هم هست که نوشتن همیشه همراه با خوندن میاد و من [مکث طولانی] اهل مطالعه نبودم. نه اینکه این کارو دوس نداشته باشم، بیشتر به این خاطر که اکثر کتاب هایی که نوشته شدن (حتی همون کتابایی که مفیدن و حرفای خوبی برای گفتن دارن) بسیار بیش از حد و بدون دلیل طول و تفصیل دادن و مطلبی که میشده خیلی کوتاه تر و مفیدتر بیان بشه رو صفحه ها و گاها فصل ها ادامه دادن تا صرفا یه محتوای طولانی تری ارائه بدن. 

دیگه بگذریم از اینکه بیشتر کتاب ها حتی مفید هم نیستن و فقط پر شدن از محتوای بی ارزش که چیزی جز اتلاف وقت و هزینه واسه ما ندارن. 

یکی دیگه از مشکلاتم در نوشتن اینه که خیلی وقتا هدف خاصی رو دنبال نمیکنم و به نتیجه گیری خاصی هم نمیرسم. مثل همین الان.  

۳ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

آیا کسی هست؟

خیلی ناراحتم از این وضعیت...
اینترنت قطعه
مدارس تعطیل
حتی پیامک هم نمیشه ارسال کرد

علاوه بر اینا خیلی از فعالیت های دیگه هم تعطیل شدن. چه اینکه دیگه حس و حالی هم واسه آدم نمی‌مونه واسه اینکه بخواد کاری بکنه. 

از خیلی از دوستامم خبری ندارم. مخصوصا اونایی که فقط از طریق مجازی باهاشون در ارتباط بودم. 

کاملا ایزوله شدم و این بدترین چیز واسه وضعیت روحی روانیمه. 
مخصوصا توی شرایط فعلی که تازه از یه رابطه خارج شدم. 

حتی نمیتونم سرمو با چیزی گرم کنم چون نه چیزی واسه سرگرم شدن هست نه دل و دماغش هست. 

به شدت همه چی بی رنگ و بی روح و ناامیدکننده‌س... 

موافقین ۴ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

تا فردا (7)

--- پیشنویس: 20 تیر 1404

فک میکردم بعد از رسیدن به اسفند 1403 دیگه این سری "تا فردا" رو ادامه ندم... 

اما خب دوباره اینجام ولی با یکم حال و هوا و برنامه های متفاوت

تا اینجا، سری "تا فردا"، اسفند به اسفند آپدیت میشد اما حالا اینکارو تولد به تولد میکنم. 

در حال حاضر در آستانه تولد 27 سالگیم قرار دارم. 

هدف نهایی اینه که ببینم تا تولد 32 سالگیم زندگی چطور پیش میره و چه تغییراتی میکنم. 

 

اینجا توی یه نقطه ای از زندگیم قرار دارم که همه چی به سطح صفر رسیده. 

تا قبل این همیشه یه چیزای اساسی و مهمی کم بودن. 

ولی الان

الان احساس خوبی دارم 

رو به جلو قدم بر میدارم 

احساس کمبود یا عقب موندن یا جدا افتادن و پشت سر تنها موندن ندارم دیگه

 

خب آره درسته. خیلیا از اولش توی این سطح صفر قرار دارن و بعد پیشرفت میکنن.

خیلی از اولش حتی از اینم خیلی جلوترن. 

خیلی ها هم مثل من باید مسیر زیادی رو طی کنن تا تازه برسن به این نقطه. به سطح صفر.

 

چیزی که مهمه اینه که بعد از این قراره چی بشه؟ 

توی پنج سال آینده چی میبینم؟ 

خیلی چیزا!

 

--- بروزرسانی (13 مرداد 1404)

این مطلب رو در 20 تیر نوشتم که یه ماه بعدش منتشر کنم ولی گاهی توی یه مدت کوتاه یهو خیلی چیزا عوض میشن. 

این روزا بیشتر از همیشه انگیزه دارم واسه همه چی. 

حقیقتا توی تمام این سالها هیچوقت اینطور حس رهایی و آزادی و قدرت نداشتم. 

 

یه مسئله ای که هست اینه که من آدمی بودم که همیشه فکر میکردم دیگه دیر شده. 

یعنی مثلا 22 سالم بود ولی فکر میکردم واسه خیلی چیزا دیر شده. 

اما این دقیقا خلاف واقعیته. 

یه داستان جالبی بود. از یه خانوم هشتاد و چند ساله میپرسن مثلا یکی از تجربیاتتو بگو یا یه نصیحتی بکن. 

میگه هیچ وقت دیر نیس. من 40 سالگی فکر میکردم واسه یادگیری ویولون دیره ولی اگه یاد میگرفتم الان 40 سال بود که ویولون میزدم. 

 

و این دقیقا درسته. 

ما آدما تایم خیلی محدودی در اختیار داریم تا برسیم به پیری و مرگ ولی این معنیش این نیس که باید هدرش بدیم و بزاریم از دستمون بره. 

 

مسئولیت آزادیتو به عهده بگیر و مسیر رو خودت انتخاب کن. 

 

--- انتشار: 19 مرداد 1404

فردا تولدمه 

خیلی عجیبه که توی یه ماه چقد همه چی میتونه عوض بشه. میتونم بگم پیشرفتی که توی این سه هفته اخیر (بعد از پایان اون ماجرا) داشتم رو هیچوقت توی زندگیم تجربه نکرده بودم. 

وضعیت الانمو بخوام توصیف کنم میگم پر از انرژی و انگیزه و امیدم. 

همه اینا میتونن در طول زمان کمرنگ بشن و از بین برن ولی قدرتی که بهت میدن، تغییراتی که در آدم ایجاد میکنن و مهارت و نظم و دستاوردهایی که برات میارن همیشگیه و هیچوقت از بین نمیره. 

پلن های این سه تا پنج سال آینده رو واسه خودم نوشتم. هر سال روز تولد بهشون برمیگردم تا ببینم چه اتفاقاتی افتاد و در چه مسیری قرار دارم. 

 

 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه

این روزا همه چی شبیه اپیزود آخر یه سریاله 

یه فصل از اون سریال 

سریال زندگی من 

توی اپیزود آخر یه سری چیزا جمع بندی میشه

یه سری چیزا تازه میخواد شروع بشه و مبهم می مونه واسه فصل بعد 

به کاراکترها یا داستان هایی که در طول فصل حضور داشتن داستانشون بهم میرسه و به یه پایانی خودشو میرسونه 

آره اینجا همون نقطه س. 

این فصل قبل از اومدن اون شروع شد و بعد از رفتنشم داره تموم میشه

 

یکم برگردیم عقب تر... خیلی قبل تر از این داستانا... 

حدود دو سال و چند ماه قبل یکی از بهترین تصمیمات زندگیمو گرفتم. 

اینکه یه ژورنال شخصی درست کنم و داخلش بنویسم. با تاریخ و ساعت و یه عنوان دلخواه مربوط به چیزی که میخوام بنویسم. یه فایل ورد ساده اما شخصی و با رمز. 

یه جایی که بتونم خود خود واقعیم باشم. 

بی پرده 

بدون سانسور

 

این روزا با این مسائلی که پیش اومد خیلی به گذشته سفر کردم و نوشته های قدیم مخصوصا نوشته های پارسال رو بررسی کردم. 

من کل داستانو از اولش دیده بودم و خونده بودم. نه نه... نوشته بودم!

خب نه با جزییاتی که اتفاق افتاد ولی همه چیزایی که باعث شد به اینجا برسیم و این فصل اینجوری تموم بشه رو توی دو ماه اول دیدم و فهمیدم. 

همونجا هم میتونستم مسیرو تغییر بدم. 

اما تصمیم خودم بود که این کارو نکنم و ادامه بدم. دلیل داشتم براش. 

الانم حاضر نیستم برگردم عقب و عوضش کنم. حتی اگه میتونستم. 

 

آره درسته... یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه!

واقعا هم تلخ تموم شد اما من هنوزم به اینکه "هر چیزی به یه دلیلی اتفاق می افته" باور دارم. توی زندگی خودم حداقل. 

چون بارها و بارها دیدم اینو. 

اون لحظه نمیدونی چرا... 

ولی بعدا میفهمی!

 

اینکه این پایان تلخ قراره منو تو چه مسیری قرار بده دست کسی جز خود من نیس. 

مگه نمیگن نجات دهنده تو آینه س؟ 

(...)

وقتشه دفترا بسته بشن. قلم به خواب برن. چراغا خاموش بشن. 

چون فردا... 

فردا یه شروع تازه س

 

داستان داره نوشته میشه و قلمش منم

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

بزرگسالی

در حالی که حدود یه ماه دیگه 27 سالم میشه فک میکنم باید بزرگ شدن رو بپذیرم.

هر سالی که میگذره با یه سری چیزا بیشتر و بیشتر رو به رو میشی 

تصمیم گیری های مهم و جدی

دغدغه های اساسی و فشارهای جدی

مسئولیت های بیشتر و پرفشارتر

و ... 

راه فراری وجود نداره

راستش هیچکس به ما نگفت زندگی قراره فقط سخت تر و سخت تر بشه. 

از بزرگسالی فقط آزادی هاشو میدیدیم 

و البته آزادی هاشو هم داره واقعا 

اما این پایان ماجرا نیست

موضوع اینه که دیگه اینجا حتی نمیتونی (حق نداری) بگی نمیتونم یا کم آوردم یا خسته شدم

چون کسی وجود نداره که مسئولیت هاتو گردن بگیره. 

همه چی تلخه

جز بعضی لحظاتش

و همون لحظات کوتاه اما خوشش آدمو سر پا نگه میدارن

فک میکنم اگه افسردگی هفت هشت سال پیشمو الان میداشتم قطعا همه چیو تموم میکردم. 

ولی خب خوشحالم که اینطور نیست و تونستم ازش عبور کنم. 

داستان داره نوشته میشه

و قلمش منم...

۲ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

کتابخانه نیمه شب

از بچگی آدم خیال پردازی بودم. نمیدونم دلیلش چی بود! شاید چون توی واقعیت اون چیزایی که میخواستم نبود. 

همیشه توی ذهنم زندگی های مختلفی رو تصور میکردم که توی اونا من آدم متفاوتی بودم. 

خب چون توی فکر و خیالم بود و منم بچه بودم پس هر چیزی ممکن بود. 

قبول دارم! توی بیشتر اون تصورات چیزی شبیه به دنیای واقعی نبود. مثلا دنیای ابرقهرمانی و قدرت های عجیب و غریب و اینجور چیزا بود اکثرا...

 

انتظارم این بود که وقتی بزرگ بشم این تصورات و تخیلات از بین برن اما اینطور نبود. 

همین حالا هم هر وقت میخوام بخوابم میدونم راحت ترین راهی که خوابم میبره همینه. یه داستانی رو توی ذهنم شروع میکنم و تا هر جا که بتونم میرم جلو. 

معمولا خیلی زود خوابم میبره. 

قشنگیش اینجاست که دفه بعدی که بخوام این کارو بکنم میتونم ادامه همون داستان قبل رو برم. یا ادامه یکی از داستان هایی که قبلا توی ذهنم ساختم. 

 

این خیال پردازی ها تمومی نداشتن. همیشه با من بودن. 

موقعایی که میخواستم حواسمو پرت کنم بهش رو می آوردم. 

 

میخواستم الان یکم هم در مورد لوسید دریم صحبت کنم ولی اینجا جاش نیس. شاید توی یه پست دیگه. 

 

از خیالات که بگذریم... 

میرسیم به حسرت ها!

حسرت ها و ای کاش ها!

حسرت انتخاب های متفاوتی که میتونستیم توی زندگیمون داشته باشیم.

چی میشد اگه توی دبیرستان موقع انتخاب رشته میرفتم تجربی

چی میشد اگه بعد کنکور میرفتم رشته کامپیوتر

چی میشد اگه چی میشد اگه هیچوقت وارد فارکس نمیشدم

چی میشد اگه رابطه‌م با "ی" جور دیگه ای پیش میرفت

و هزارتا از این چی میشد اگه هایی که به انتخاب های خودم بستگی داره. 

 

خب میدونی ما نمیدونیم واقعا چی میشد. 

 

من همیشه گفتم و هنوزم بهش معتقدم که هر چیزی همون طوری اتفاق افتاده که باید می افتاد. 

هر کدوم از این انتخاب ها و مسیرهایی که طی کردم به من درس ها و تجریبات زیادی داده و همین تجربیاته که منو تعریف میکنه. 

 

قطعا مسیرها و زندگی های زیادی میتونست وجود داشته باشه که من توی اونا خوشحال تر، پولدارتر، جذاب تر، مشهورتر و هزارتا چیز دیگه باشم اما این به این معنی نیست که بقیه جنبه های اون زندگی ها هم خوبه. چون یه جور تعادل جهانی به نظر من وجود داره. هر بالایی یه پایینی داره. 

 

و در نهایت حتی اگه یه حالتی وجود میداشت که تقریبا همه چی باب دلم بود باز یه مشکل خیلی مهمی این وسط خودشو نشون میداد. 

اینکه اون حسین که اون زندگی رو بدست آورده من نیستم. 

 

حالا من توی این نقطه از زندگیم قرار دارم. به گذشته نمیشه برگشت و نمیخوام هم برگردم. چون زندگیمو دوس دارم و با همه بالا پاییناش نمیخوام چیزیشو عوض کنم. 

اما از این به بعدش دیگه دست خودمه. 

با هشیاری بیشتر. 

 

یکم مهربون تر

یکم با ملاحظه تر

یکم خلاق تر

یکم تلاشگرتر

یکم قوی تر

یکم برونگراتر

یکم متمرکزتر

 

و دیگر هیچ...

 

پایان 1403

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

تا فردا (6) - شاید آخرین قسمت

سال 98 در یه وضعیت خیلی ناخوش و افسرده و بدی قرار داشتم. 

کلا خیلی زندگی بد باهام تا کرده بود. 

28 اسفند یه مطلبی اینجا منتشر کردم به اسم "تا فردا". 

وضعیتمو به صورت کلی شرح دادم. هدفم این بود که 5 سال بعد برگردم به اون مطلب و ببینم توی این پنج سال چه تغییری کردم و زندگیم به چه سمت و سویی حرکت کرده. 

از اون موقع، هر سال در همون تاریخ یه مطلب تحت همون عنوان منتشر میکردم و یه نگاهی میکردم به سالی که گذشت. 

و حالا رسیدیم به 5 سال بعد. 28 اسفند 1403 
تمام این مطالب در اینجا در دسترس هستند.

 

امسال برام باورنکردنی بود. دلیلشو هم میگم. 

چند ساعت مونده به سال تحویل واسه سال جدیدم یه سری سناریوهایی رو مشخص کردم. بر اساس اتفاقاتی که فکر میکردم ممکنه بیافته. 

4 تا عامل اصلی رو مشخص کردم و برای هر عامل چند حالت از خوب به بد در نظر گرفتم. 

مجموعا 48 تا سناریوی مختلف میشد. 

این چهارتا عامل تقریبا همه بخش های زندگیمو پوشش میدادن. 

2 تا حالتش از همه بدتر بود. یه حالتش بهترین حالت بود(یعنی در هر 4 عامل بهترین احتمال هر کدوم اتفاق بیافته). 

پیشبینی خودم یه حد وسط بود. نه بهترین حالت نه بدترین حالت ها. شایدم خوشبینانه نگاه میکردم و ته دلم میدونستم شانس ندارم و قطعا برام بدترین هر کدوم اتفاق می افته. 

 

اما حقیقت اینه که زندگی کاملا قابل پیشبینی نیست. 

سال که شروع شد من کلا از اون سناریوها یادم رفته بود. 

از همون روز اول اتفاقات خوبی شروع شدن. 

دو هفته اول سال فوق العاده بود. 

اما من زیاد خوشبین نبودم. با خودم میگفتم هر بالایی یه پایینی داره. الان که داره اینطوری اتفاق می افته حتما قراره بعدش چند برابر دهنم سرویس بشه. 

ازدیبهشت دوباره اتفاقات خیلی خوب دیگه ای افتادن. 

و من همچنان منتظر بودم تا یه جایی ضربه بخورم. 

البته در طول تمام این اتفاقات اینطوری هم نبود که همه چی گل و بلبل باشه. مسائل ناراحت کننده، اذیت کننده و رو مخ زیادی هم بودن اما خب اصلا با اون قسمت خوبش برابری نمیکردن. 

همه چی خوب و اوکی پیش رفت. 

تابستون هم خوب بود. 

توی بهار یکی از اون 4 تا عامل، بهترین حالتش استارت خورد. 

البته اونجا همونطور که گفتم دیگه اصلا از سناریوها یادم نبود. 

توی تابستون یه عامل دیگه ظاهرا حالت بدش اتفاق افتاد. 

اما...

واسه همینه که میگم زندگی زیاد قابل پیشبینی نیست... 

حالت بدش به یه شکل کاملا غیرمنتظره تبدیل شد به یه حالت خیلی بهتر. یه چیزی که پیشبینیشو نکرده بودم. 

این هم استارتش بود. 

در پاییز سومین عاملی که نگرانش بودم بازم حالت خوبش اتفاق افتاد. واقعا باورنکردنیه. 

اما این تمام ماجرا نبود.

هنوز یه فصل دیگه مونده بود. 

تمام اون اتفاقات خوبی که شروع شده بود همچنان ادامه داشت...

و در نهایت در زمستون...

آخرین عامل هم حالت خوبش اتفاق افتاد. کلی نگرانی و استرس و ترس و زحمت و ... داشت! اما شد!

 

چند روز قبل که اتفاقی داشتم اون یادداشتم رو میدیدم با این سناریوها و نوشته های سال قبلم روبه‌رو شدم و وقتی خوندمشون و با اتفاقاتی که افتاد مقایسه کردم خودم باورم نمیشد. 

 

هنوزم باورم نمیشه که 1403 اینقد فوق‌العاده شروع شد و ادامه پیدا کرد و پیش رفت و به پایان رسید. 

 

و اما حالا در آستانه 1404!

امسال سناریوی جدیدی ندارم. واقعا 1403 پر از تغییرات بود. تغییرات بزرگ. 

البته 1402 هم تغییرات و تجریبات خیلی زیادی رو واسم به همراه داشت که هرگز فراموششون نخواهم کرد. 

هر سالی با خودش داستان های زیادی داشت. 

و ای کاش همه شونو نوشته بودم. 

دوس ندارم هیچکدومش فید بشه و از ذهنم پاک بشه. هر چند همین الانم از خیلی بخش های زندگیم فقط یه سری چیزای کلی یادم مونده... 

دوس ندارم آدمایی که وارد زندگیم شدن و الان به هر دلیلی نیستن رو از یادم بره. مخصوصا خاطرات و اتفاقاتی که بینمون افتاد رو.

 

هر کدوم از اونا واسم یه تجربیات و درس هایی رو به همراه داشتن و از وجودشون ممنونم. حتی اگه پایانش شیرین نبوده باشه. 

 

برای 1404 هیچ پیشبینی نمیتونم بکنم. هدفم اینه که مسیری که دارم پیش میرم رو ادامه بدم و اون عوامل و حالت هایی که در طول امسال رخ دادن رو ارتقا بدم و برم جلوتر. 

 

پیشاپیش عیدتون مبارک. 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

در آستانه 26 سالگی

فردا تولدمه. 

 

قدیما که افسردگی داشتم خیلی به خـ.ودکـ.ـشی فکر میکردم. 

خیلی تلاش کردم برای اینکه خودم نجات بدم ازش و همینطورم شد. تونستم اون افسردگی مزخرف رو پشت سر بزارم. 

از شروع 1403 اوضاع در کل خیلی خوب داشت پیش میرفت...

هنوزم بعضی قسمتای زندگیم خیلی خیلی خوبه. اما یه جاهایی هست که منو دچار یه frustration خیلی شدید میکنه. 

و اینجاست که دیگه واقعا دوس ندارم ادامه بدم...

خب من اشتباه میکنم. چون حس میکنم خیلی دیره واسه همه چی. ولی اینطور نیست. 

هوش مصنوعی بینگ رو خیلی دوس دارم. هم در مسائل کاری و هم شخصی خیلی کمک میکنه. 

در هر صورت زندگی ادامه داره و پایانش دست من نیس. 

ما که محکومیم به زندگی پس حداقل هر طور میتونیم لذت ببریم ازش. 

 

۱ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

خرداد 403

اینقد فروردین و اردیبهشت خوب بود که انتظارم از خرداد خیلی بالا رفته بود. 

البته خرداد هم خیلی عالی بود و از ماه قبل بازم بهتر بود. 

اتفاقات قشنگی هم افتاد. 

میتونست بهتر هم باشه ولی خب یه مسائلی پیش اومد که نشد. 

 

پیش به سوی تابستون.

 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

اردیبهشت 403

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. 

البته که بهار هنوز به پایان نرسیده اما باید بگم تا همینجا بهترین بهار زندگیم بوده. 

فروردین واسم تجربه‌های قشنگ و جدیدی رو به همراه داشت و فکر میکردم هایلایت سال 403 واسم همون فروردین باشه اما little did I know که چه اتفاقات قشنگ‌تری واسم کنار گذاشته شده. 

اردیبهشت حتی از فروردینم بهتر بود. میتونم بگم خیلی خیلی خیلی بهتر. 

دوس ندارم در مورد جزییات صحبت کنم اما میخوام بگم واقعا این روزا حالم از کل زندگیم بهتره. 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

فروردین 403

سلام... 

 

چه ماه عجیبی بود واسه من. 

یه سری اتفاقات جدیدی توی زندگیم افتاد. 

یه سفر نسبتا طولانی رفتیم و دراماهای خیلی خاصی رخ داد. 

خیلی میخوام خلاصه صحبت کنم. 

یاد پارسال این موقع که می‌افتم میبینم چقد نگاه غیرواقع‌بینانه‌ای نسبت به آینده داشتم اما یک سال گذشته واقعا منو عوض کرد. 

و حالا هنوزم چراغ امیدم روشنه. حتی اگه کم نور باشه... 

یه سری جاها به یه جور خودآگاهی و خودشناسی رسیدم که واسم واقعا جالب توجه بود. البته این هنوزم کامل نیس ولی بهم خیلی کمک کرد. 

یه سال دیگه پیش رو هست. یه ماهش رفت اما فرصت خوبی در اختیار هست تا یه زندگی خوب رو واسه خودم پیش ببرم. 

به امید یه آینده‌ی نامعلوم زندگی رو عقب نندازم که بزرگترین اشتباه عمرم خواهد بود. تا همین الانم بوده. 

 

در نهایت زندگی همین ساعات و روزهایی هست که تا الان بی توجه ازشون رد میشدیم. 

دوس دارم که از الان خیلی بیشتر و بهتر از اون لحظه ای که توش قرار دارم استفاده کنم، زندگی کنم، لذت ببرم، رضایت داشته باشم... و حس خوبی داشته باشم. 

مشکلات، درگیری‌های ذهنی، بیماری‌ها و ... همه‌ی اینا هستن و نمیشه منکر وجودشون شد اما در نهایت این منم که باید تصمیم بگیرم چطور با اینا برخورد کنم... 

 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

تا فردا (5)

رسیدم به این موقع سال 

28 اسفند روزی که طبق روال هر سال میام توی مطلبی با اسم "تا فردا" یه نگاهی میکنم به سالی که گذشت... 

 

حدود یه هفته پیش یاد این افتادم که من هر سال این کارو میکردم. رفتم مطلب سال پیش رو خوندم ببینم چقد با پیشبینی که برای سال 1402 کرده بودم همخوانی داشت. 

مطلب هنوزم توی بلاگ هست. میتونید بخونید. 

خلاصه ش اینه که اصلا امسال اون طوری که فکرشو میکردم پیش نرفت. 

فروردین خونمو عوض کردم و کاملا از خانواده مستقل شدم دیگه. قبلش نیمه مستقل بودم. اما با یه نفر همخونه شدم. کسی که پنج شیش ماه بود باهاش دوست شده بودم که همکار هم بودیم. 

درسته که از این همخونگی چیزای زیادی یاد گرفتم. مستقل تر شدم. تجربه های جدید و قشنگی رو ساختم. اما همراه با مشکلات زیادی هم بود. 

حالا بعدا در مورد این جریان با جزییات بیشتر صحبت میکنم اما به طور کلی ناسازگاری های زیادی داشتیم تا حدی که یه تایمی فقط در صورتی صحبت میکردیم که یه موضوع مهم بوجود بیاد که مربوط به هر دوتامون باشه.

حتی خریدامونم جدا شد خود به خود.

و خب اگه از اول جدا زندگیمونو میکردیم و فقط واسه مسائل مشترک با هم صحبت میکردیم اصلا به این جاها نمیکشید. 

بگذریم. 

 

در زمینه‌ی کاری و مالی پیشرفت خاصی نداشتم. در واقع بهتر بگم چیز نتیجه بخشی رخ نداد. 

به همین خاطر هم یکم ناراحت شدم بخاطرش...

 

اما در زمینه ی شناخت خودم، شناخت مشکلات و احساساتم و بیشتر مسائل درونی خیلی تغییر کردم. 

از طرف دیگه چیزایی رو هم تجربه کردم که قبل از اون انجام نداده بودم و اینجا هم نمیتونم بگم. 

 

یه چیزی رو هم بگم...

این جریان بازبینی سال در 28 اسفند رو اولین بار سال 98 انجام دادم و اونجا پلنم این بود که برم و 5 سال بعدش یعنی 28 اسفند 1403 برگردم و ببینم توی اون پنج سال چه تغییراتی کردم.

و خب نکته‌ی جالب ماجرا اینجاست که الان داریم وارد سال پنجم و آخر این ماجرا میشیم. 

مثل اون جایی که داری یه کتاب رو میخونی و به آخرای داستان نزدیک میشی. 

بعدش شروع یه فصل جدیده و اینکه فصل جدید چه تم و داستانی داشته باشه به پایان فصل قبل که برای من پایان 1403 میشه بستگی داره. 

 

سال پیش رو نمیتونه یه سال معمولی باشه. 

بر خلاف سال گذشته که هنوز توی تصورات غیرمنطقی و غیرواقع بینانه زندگی میکردم، امسال پلن های مشخصی برای 12 ماه پیش رو دارم. 

البته احتمال نتیجه نگرفتن در مورد مسائل کاری و مالی همچنان وجود داره اما در هر صورت من مسیر خودمو طی میکنم.

 

در پایان سال 403 باید تصمیم مهمی واسه زندگیم بگیرم. 

و در نهایت خواهم دید که چی میشه... 

 

پیشاپیش عیدتون مبارک. 

شما هم دوس داشتین از سالی که بهتون گذشت و سال پیش روی خودتون برام بگید. خوشحالم میشم بخونمشون. 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

مهاجرت - مرحله‌ی اول

بالاخره بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم برای اینکه چیکار کنم و چیکار نکنم، تصمیممو گرفتم. 

تا قبل از این هر وقت به رفتن فکر میکردم یا در موردش صحبت میکردم زیاد جدی نبود چون هزارتا مانع جلوی راهم میدیدم که قابل رفع شدن نبودن. 

ساده ترینش این بود و هست که دانشگاهی که من توش درس خوندم به من حتی یه مدرک موقت نمیده. در واقع هیچی نمیده. بخاطر تعهد و سربازی و یه سری جریانات از این قبیل، این مسئله حتی با پول هم قابل حل نیس. 

مسئله اینه که تا قبل از این هر روش مهاجرتی که توی ذهنم بود یا پیدا میکردم نیاز به مدرک تحصیلی داشت. اما الان اوضاع یکم فرق کرده... یا بهتره بگم داره فرق میکنه. 

میشه بدون اون هم مهاجرت کرد. البته اونم نیاز به یه سری مقدمات و کارهایی داره که میتونم انجامشون بدم. 

البته که این پروسه خودش زمان بره و پیشبینی خود من یه چیزی بین 12 تا 18 ماه دیگه‌س. در عین حال باید از الان استارت کارو بزنم تا اون موقع بتونم قدم های نهایی رو بردارم و این تن خسته رو از این خاک نفرین شده نجات بدم. 

 

یادمه دفه‌ی قبلی که قصد تقریبا جدی‌ای برای این کار داشتم بیشتر از چهار سال پیش بود. اون موقع مسیر درستی رو در پیش نگرفته بودم و البته به کرونا و یه سری جنگ‌های مختلف و ... برخورد کردیم و خودمم اونطوری که باید پیگیرش نشدم. البته اون موقع من یه آدم دیگه بودم کلا. با یه شخصیت کاملا متفاوت نسبت به منِ فعلی.

اما این آخرین فرصتمه. با توجه به اینکه کم کم سنم میره بالاتر و هی به 30 نزدیک و نزدیک تر میشم و این ترسناکه واقعا. 

 

از طرف دیگه خانواده ازم انتظار دارن که ازدواج کنم. خودمم دوس داشتم این اتفاق بیافته اما خب نمیدونم... زیاد حس خوبی بهش ندارم. 

با اتفاقات بدی که برام افتاده حس میکنم اگه ازدواج هم بکنم بدترین حالت ممکنش برام اتفاق می افته و وضعیت ازینم بدتر میشه. 

 

اما ازین جریانات بگذریم. 

 

میخواستم یه پستی در مورد تجربه‌ی تقریبا یکسال همخونه داشتن بگذارم اما ترجیح دادم این کارو نکنم فعلا. بزارید این مدت باقیمونده هم تموم بشه و از دستش راحت بشم بعدش میام حرفای دلمو میزنم. 

 

عوضش دوس دارم یه موضوع دیگه رو مطرح کنم. یکی از باورهایی که دارم در حال حاضر و فکر نمیکنم عوض بشه در آینده اینه:

دنیا به صورت همزمان جای عادلانه و ناعادلانه‌ایه.

منظورم چیه... 

عادلانه‌س از این جنبه که اگه به کسی بدی کنید حتما یه جایی ضربه میخورید یه جوری. اصلا شکی نیس. 

شاید دقیقا عین اون نباشه اما یه جور دیگه‌ای نتیجه‌شو میبینید. 

بیشتر اتفاقات بدی هم که برامون می‌افته بخاطر همون کاراییه که خودمون کردیم و آسیب‌هاییه که به بقیه رسوندیم. به هر شکلی.

 

اما چرا ناعادلانه‌س؟ 

ناعادلانه‌س به خاطر اینکه اگه کسی بهتون بدی کنه، لزوما جای دیگه برای شما جبران نمیشه. یا اگه جایی خوبی کنید، قطعیتی وجود نداره که بهتون برگرده. 

و ممکنه یه سری اتفاقات بدی هم براتون بیافته که اصلا حقتون نبوده. 

 

ولی در نهایت دوس دارم همه‌ی اینارو توی یه جمله خلاصه کنم... 

ما شرایطی رو زندگی میکنیم که تقریبا لایقشیم. 

حالا چه خوب چه بد. 

 

در پایان باید بگم همین چالش های زندگی هستن که اونو یکم جالب کردن وگرنه غیر از اون بود که دیگه ارزش زنده بودن نداشت. 

۰ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

خب این دیگه منطقی نیس

آقا من خیلی دوس دارم به شرایط با یه دید مثبت نگاه کنم.

دلم یکم پره و امیدوارم از دستم در نره و چیزای شخصی زیادی رو مطرح نکنم اینجا. با این حال مسئله ای نیس چون کسی منو نمیشناسه... 

کسی هم براش مهم نیس

 

من قبول دارم دنیا عادلانه نیست. اتفاقات بد می افته. برای همه می افته. هر کسی یه جوری. توی زندگی همه دیدم. همه نوع مشکلات دیدم. 

یاد اون جریان افتادم که میگفت اگه همه مشکلاتشونو بریزن توی یه میدون مثلا و بگن هر کسی میتونه مشکلات یه نفر دیگه رو انتخاب کنه اما همشو. در نهایت هر کسی مشکلات خودشو انتخاب میکنه. 

من میگم این به احتمال زیاد درسته. اوکی. 

با این حال نگاه میکنم به زندگی خودم... 

میگم خب برای من فرضا حسین چه اتفاقاتی افتاد؟ 

چی شد که الان اینجام؟ 

 

به وضعیت زندگیم از شروعش نگاه میکنم.. 

و مهمتر از همه به خودم نگاه میکنم

به آدمی که بودم 

اگه خوبی کردم اگه بدی کردم

حتی توی این بررسی، مشکلات خانوادگی رو میگذارم کنار چون هر کسی یه شکلی مشکلات خانوادگی داره که دست خودشم نبوده. 

فقط به کارها و اعمال خودم نگاه میکنم... 

میگم آیا من آدم بدی بودم؟ 

 

خب وقتی به دنیا میای نمیتونی بدون انجام هیچ کاری آدم بدی باشی دیگه... درسته؟ پس چرا اینقد توی ده دوازده سال قبل از دانشگاه به اون شکل خفت ناک و غیرقابل‌تصور اذیت شدم؟ از همون اول ابتدایی تا همون پیش دانشگاهی... هم مدرسه هم خونه هم سر کار که میرفتم و حتی حتی حتی توی کوچه که مثلا با بچه ها بازی میکردیم یا هر چی... 

اینقدر اتفاقات هولناکی افتاد که اگر یه روز پیش تراپیست برم هم بعضیاشو نمیتونم بگم. چون تحمل یادآوری و بدتر از اون بازگو کردنشو ندارم. 

همه‌ی این سالا ریختم توی خودم... 

گفتم قوی باش. تلاش کن. درست میشه. 

حتی تا قبل دبیرستان به خدا باور داشتم. اعتقادات داشتم. ازش کمک میخواستم. بهش فکر میکردم. اما همه‌ش رد شد. هیچ پاسخی دریافت نکردم. و بعد از یه سری اتفاقاتی که توی دبیرستان افتاد دیگه کلا بیخیالش شدم. چون توی بدترین شرایط هیچ کاری برام نکرد. خب این از این. 

من دست از تلاش برای زندگیم بر نداشتم. اما اتفاقات بد همچنان می افتاد. 

در واقع بهتر بگم... هر مسئله‌ای که پیش می اومد، دقیقا اون بدترین سناریوی ممکن برام اتفاق می افتاد. 

و واقعیت اینه که من حقیقتا دارم مثبت نگاه میکنم به جریانات. اما این چیزیه که رخ داده و نمیتونم در موردش دروغ بگم. 

 

کنکور و دانشگاه هم همینطوری بود. 

قسمت ترسناکش اینه که هر چی زمان میگذره این قضیه بدتر و بدتر میشه. 

هیچ اهمیتی نداره که من چقد تلاش کنم چقد آدم خوبی باشم چقد زحمت بکشم...

در نهایت اون سناریویی اتفاق می افته که از همه بدتره. 

 

حتی گاهی فکر میکنم شاید دارم از یه جایی به بعد حداقل کارما پس میدم اما یادم نمیاد کاری کردم باشم که لایق یه همچین چیزی باشم. 

اما ترسم از این نیست حتی. 

ترسم از بعد از اینه. اگه همه چی داره اینقد بد پیش میره، قراره بعد از این چی به سرم بیاد. 

هر کدوم از این مسائل میتونست نه به بهترین شکل ممکن، نه حتی به یه شکل خوب یا خیلی خوب، بلکه میتونست به یه شکل نرمال و متوسط اتفاق بیافته. 

اما نه!!!!!!!!

باید اینطوری می بود. همینقد بد. همینقد سخت. همینقد اذیت کننده. 

 

 

خب شاید من مسیرو دارم اشتباه میرم درسته؟

 

حتی میشه با ریاضی اثباتش کرد.

مثبت در مثبت میشه مثبت. یعنی اگه سرنوشتت این باشه که آدم خوبی باشی و واقعا هم آدم خوبی باشی، اتفاقات خوبی میافته.

مثبت در منفی میشه منفی: یعنی سرنوشت بهت میگه خوب باش ولی تو بدی پس اتفاقات بدی می افته. 

و حالتی که به نظرم من رو در بر میگیره: منفی در مثبت میشه منفی: تقدیر و اون هدف زندگیت اینه که بد باشی اما تو بد نبودی پس اتفاقات بدی می افته. 

پس من باید چیکار کنم؟

منفی در منفی میشه مثبت: 

دیدین یه سری آدمای بد همیشه همه چی شون درست پیش میره و زندگی خوبی دارن؟

اون همینه. 

اونا براشون نوشته شده که بد باشن و بهش پایبند بودن دونسته یا ندونسته و بد بودن و خب براشون جواب داده... 

 

شاید منم باید همین کارو بکنم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

فراستریتد

داشتم دنبال یه کلمه میگشتم که دقیقا وضعیت فعلیمو توصیف کنه 

دیدم خوشحالی خاصی ندارم 

اما خب ناراحت هم نیستم از چیزی 

در عین حال اینطوری هم نبود که کلا بی حس باشم 

حتی عصبانی هم نیستم 

کلمه‌ی ناامید هم زیاد گویای حالم نبود 

یه کلمه‌ی انگلیسی رسید به ذهنم 
رفتم تعریفشو نگاه کردم...

دیدم چقد این کلمه دقیق منو توصیف کرده 

Frustrated 

هیچ ترجمه‌ی دقیقی براش پیدا نکردم. توی گوگل ترنسلیت هم چیزای مختلفی براش نوشته بود اما هیچکدوم درست نبود.

واقعا وضعیت عجیبیه... 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

همه چی جالبه

یه حس متفاوتی که چند وقته دارم اینه که وقتی یه اتفاق بد می‌افته خوشحال میشم. 

منظورم اتفاقات خیلی وحشتناک نیس. چیزایی مد نظرمه که باعث شناخت آدما میشه. 

مثلا یه رفتاری رو از یکی میبینی یا متوجه یه چیزی در مورد یه شخصی میشی و یه شناخت خوبی در اون زمینه‌ی خاص ازش پیدا میکنی. بهتر بگم یه ردفلگ بزرگ که آدم همون اول متوجهش بشه. 

حتی گاهی با خودم میگم کاش این اتفاق زودتر افتاده بود. که من این وقت و انرژی و ... که برات گذاشتمو نمیگذاشتم. البته که میگن جلوی ضررو از هر جا بگیری سوده. یا مثلا ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌س. 

یه وقتایی تا اونجا پیش میرم که همه‌ی آدما به طور پیشفرض همین شکلی ان و باید کلا فاصلمو با همه حفظ کنم و حتی افرادی که نزدیک هستن رو یکم بهشون فاصله بدم. که البته در اون مواردی که ردفلگ میبینم 100% همین کارو میکنم. 

یه سری ردفلگا هستن که ممکنه فکر کنیم دیر متوجهشون شدیم اما معمولا هنوزم فرصت خوبی در دست داریم و موقعی بوده که جلوی اتفاقات بد خیلی بیشتری گرفته شده. 

و خب آدم رفتارشو از اون به بعد اصلاح میکنه. مثلا توی دلت یه ک..س ننه ت میگی و برای حذفش از زندگیت برنامه میریزی. حالا خیلی وقتا این حذف کردن نیازی به برنامه‌ریزی نداره و خیلی راحت قابل انجامه. توی یه سری شرایط خاص هم نیازه تا این کار به صورت یه پروسه انجام بشه و کم کم حذف کامل صورت بگیره. 

در کل میخوام اینو بگم که هر چی میگذره زندگی برام جالب تر میشه. 

حرف واسه گفتن زیاده. باز برمیگردم. 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

ناتوانی، ناامیدی، عدم؛

سلام به همه 

 

از این به بعد حرفامو در این آدرس میزنم. 

سایت شخصیمه. یه مقدار هنوز کار داره تا آماده بشه اما واسه شروع خوبه. 

کامنت هم میشه گذاشت. اما در حال حاضر نیاز به عضویت داره. دارم سعی میکنم درستش کنم که بدون عضویت بشه کامنت گذاشت. 

و همین. 

 

مرسی که خوندین. مرسی بابت همه ی بودناتون. 

بازم میخونمتون. 

 

بدرود. 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۱
سبز کم رنگ

Nothing Lasts Forever

یه ضرب المثل انگلیسی هست که میگه All Good Things Must Come To An End

معنیش مشخصه 

یعنی هیچ چیز همیشگی نیست...

 

جمعه‌ای که گذشت یه چیز جدید رو توی زندگیم تجربه کردم

برام جالب بود بدونم که چه حسی داره...

یه درجه‌ی خیلی بالا و غیرطبیعی از هشیاری و آگاهی نسبت به همه چیز...

طبیعت، آدما، احساسات، حشرات و پرنده‌ها، خودم و همه چیز!

انگار تمام حواس پنجگانه م داشتن با توان چندبرابری کار میکردن! به صورت 360 درجه در آن واحد!

میتونستم ساعت ها توی رویای خودم غرق بشم و به همه‌ی سناریوهایی که میخوام فکر کنم و در نهایت فقط دو سه دقیقه گذشته باشه...

همه چیز جذاب تر، خوشبوتر، خوشرنگ تر و حتی خوشمزه تر بود.

از شاید پونصد شیشصد متر اون طرف تر صدای غورباقه ها رو به وضوح میشنیدم. 

یه برگ از درخت اگه میخواست بیافته، ازش آگاهی داشتم حتی اگه نمیدیدمش.

حتی حرکت حشرات کوچیکی مثل پشه و عنکبوت رو هم حس میکردم. 

واقعا توصیفش با کلمات غیرممکنه

به حدی این تجربه بالا و جذاب بود که فقط با یه جمله میتونم خلاصه ش کنم...

"بهشت روی زمین"

و بعد که به پایان رسید، زندگی عادی رو دیدم که چقد خسته کننده و بی معنیه. 

همه چیز بعد از اون، بی معنی و بی حس و بی ارزش بود و هست...

دیگه هیچی نه ارزش ناراحتی داره نه خوشحالی 

نه ارزش جنگیدن نه ادامه دادن 

همه چیز بی فایده و پوچه...

 

و حالا من نگاه میکنم به اولین و آخرین پیامهای چتی که دیگه قرار نیس هیچ حرفی داخلش رد و بدل بشه...

و یه پایان دیگه رو توی زندگیم میبینم

و هر پایان یه مصداق از مرگه... یا به قول رواق، خرده مرگ.

چه بسا که با همین خرده مرگ ها، ذره ذره می‌میریم و خودمون نمیفهمیم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ