گاهی انسان به اظراف خود می نگردو در میابد که چقدر نمی داند...

همین چقدر ندانستن میشود سوهان روح...

هر قدمی که میخوای برداری هزاران نفر را میبینی که این راه را بهتر از تو و پیش تر از تو رفته اند...

ندانستن، نتوانستن، نشدن، نرسیدن، همه عذاب اند...

عذابی بی پایان در دنیایی که قرار بود مایه ی خوشبختی و آرامش و آسایش ما بشود...

اما کو... اما کجا...

در عصر حاضر و غایت و آینده و گذشته هم ندارد... همه مان به فاک رفته ایم و می رویم...

آنکه با هر چه داشت، ساخت و بتخمم طور زندگی را گذراند، رفت با سختی اما آرامشی درونی داشت.

آنکه نخواست آنچه داشت و بدنبال بهتر شدن و تغییر کردن و تغییر دادن بود، هی به در بسته خورد... البته آدم های معمولی را می گویم...

وگرنه آن خوش شانسی که با هوش بالا، با چهره ای زیبا، با بدنی فوق العاده، با صدایی حیرت انگیز و یا حتی در خانواده ای ریچ متولد شد این دغدغه ی مارا ندارد، میخواد تغییری ایجاد بکند، میکند، چون میتواند. میرود، میکند، میخورد، میشود، میدهد، میگذراند با خوشی و با لذت روحی چون دارد و میتواند، یا پول یا استعداد یا هوش یا شرایط و ... .

ما از همه، هیچ نصیبمان شد. 

از عشق، دوری

از پول، فقر

از زیبایی، زشتی

و از زندگی، مرگ تدریچی این رویا نصیبمان شد.

گاهی در آینه زل میزنم و میگویم... ک.ی.ر توی این زندگی که ما داریم.

 

حقیقت زندگی همین است. 

همانند همان بهشت و جهنم خیالی که در ذهن ما فرو کرده اند.

هر کس در یک طبقه قرار دارد. 

طبقات بسیار زیاد و متنوع هستند و هر کسی در همان طبقه ای که هست باید سعی کند به بهترینِ خودش دست پیدا کند که البته میتوان فراموشش کرد اما برای بسیاری از طبقات با رنج و سختی همراه خواهد بود.

شاید نتوان در بین تمام گل های رز دنیا بهترین بود، ولی میتوان یک علف هرز نسبتا زیبا در همین مزرعه کوچک در ناکجا آباد بود.

این حال من، به گریستن محتاج است، نه، به تفکر!

ما که سال هاست میگوییم کسی آن بالا ما را نگاه نمیکند ولی شما با همین فکر خودتان را آرام میکنید که کسی مراقبتان هست خب ک.و.ن لقتان. باشید با همین فکر تا مرگتان فرا رسد.

ما نیز.

من میروم که علف هرز زیبایی باشم در این مزرعه ی آلوده به بودن!