سال 98 در یه وضعیت خیلی ناخوش و افسرده و بدی قرار داشتم.
کلا خیلی زندگی بد باهام تا کرده بود.
28 اسفند یه مطلبی اینجا منتشر کردم به اسم "تا فردا".
وضعیتمو به صورت کلی شرح دادم. هدفم این بود که 5 سال بعد برگردم به اون مطلب و ببینم توی این پنج سال چه تغییری کردم و زندگیم به چه سمت و سویی حرکت کرده.
از اون موقع، هر سال در همون تاریخ یه مطلب تحت همون عنوان منتشر میکردم و یه نگاهی میکردم به سالی که گذشت.
و حالا رسیدیم به 5 سال بعد. 28 اسفند 1403
تمام این مطالب در اینجا در دسترس هستند.
امسال برام باورنکردنی بود. دلیلشو هم میگم.
چند ساعت مونده به سال تحویل واسه سال جدیدم یه سری سناریوهایی رو مشخص کردم. بر اساس اتفاقاتی که فکر میکردم ممکنه بیافته.
4 تا عامل اصلی رو مشخص کردم و برای هر عامل چند حالت از خوب به بد در نظر گرفتم.
مجموعا 48 تا سناریوی مختلف میشد.
این چهارتا عامل تقریبا همه بخش های زندگیمو پوشش میدادن.
2 تا حالتش از همه بدتر بود. یه حالتش بهترین حالت بود(یعنی در هر 4 عامل بهترین احتمال هر کدوم اتفاق بیافته).
پیشبینی خودم یه حد وسط بود. نه بهترین حالت نه بدترین حالت ها. شایدم خوشبینانه نگاه میکردم و ته دلم میدونستم شانس ندارم و قطعا برام بدترین هر کدوم اتفاق می افته.
اما حقیقت اینه که زندگی کاملا قابل پیشبینی نیست.
سال که شروع شد من کلا از اون سناریوها یادم رفته بود.
از همون روز اول اتفاقات خوبی شروع شدن.
دو هفته اول سال فوق العاده بود.
اما من زیاد خوشبین نبودم. با خودم میگفتم هر بالایی یه پایینی داره. الان که داره اینطوری اتفاق می افته حتما قراره بعدش چند برابر دهنم سرویس بشه.
ازدیبهشت دوباره اتفاقات خیلی خوب دیگه ای افتادن.
و من همچنان منتظر بودم تا یه جایی ضربه بخورم.
البته در طول تمام این اتفاقات اینطوری هم نبود که همه چی گل و بلبل باشه. مسائل ناراحت کننده، اذیت کننده و رو مخ زیادی هم بودن اما خب اصلا با اون قسمت خوبش برابری نمیکردن.
همه چی خوب و اوکی پیش رفت.
تابستون هم خوب بود.
توی بهار یکی از اون 4 تا عامل، بهترین حالتش استارت خورد.
البته اونجا همونطور که گفتم دیگه اصلا از سناریوها یادم نبود.
توی تابستون یه عامل دیگه ظاهرا حالت بدش اتفاق افتاد.
اما...
واسه همینه که میگم زندگی زیاد قابل پیشبینی نیست...
حالت بدش به یه شکل کاملا غیرمنتظره تبدیل شد به یه حالت خیلی بهتر. یه چیزی که پیشبینیشو نکرده بودم.
این هم استارتش بود.
در پاییز سومین عاملی که نگرانش بودم بازم حالت خوبش اتفاق افتاد. واقعا باورنکردنیه.
اما این تمام ماجرا نبود.
هنوز یه فصل دیگه مونده بود.
تمام اون اتفاقات خوبی که شروع شده بود همچنان ادامه داشت...
و در نهایت در زمستون...
آخرین عامل هم حالت خوبش اتفاق افتاد. کلی نگرانی و استرس و ترس و زحمت و ... داشت! اما شد!
چند روز قبل که اتفاقی داشتم اون یادداشتم رو میدیدم با این سناریوها و نوشته های سال قبلم روبهرو شدم و وقتی خوندمشون و با اتفاقاتی که افتاد مقایسه کردم خودم باورم نمیشد.
هنوزم باورم نمیشه که 1403 اینقد فوقالعاده شروع شد و ادامه پیدا کرد و پیش رفت و به پایان رسید.
و اما حالا در آستانه 1404!
امسال سناریوی جدیدی ندارم. واقعا 1403 پر از تغییرات بود. تغییرات بزرگ.
البته 1402 هم تغییرات و تجریبات خیلی زیادی رو واسم به همراه داشت که هرگز فراموششون نخواهم کرد.
هر سالی با خودش داستان های زیادی داشت.
و ای کاش همه شونو نوشته بودم.
دوس ندارم هیچکدومش فید بشه و از ذهنم پاک بشه. هر چند همین الانم از خیلی بخش های زندگیم فقط یه سری چیزای کلی یادم مونده...
دوس ندارم آدمایی که وارد زندگیم شدن و الان به هر دلیلی نیستن رو از یادم بره. مخصوصا خاطرات و اتفاقاتی که بینمون افتاد رو.
هر کدوم از اونا واسم یه تجربیات و درس هایی رو به همراه داشتن و از وجودشون ممنونم. حتی اگه پایانش شیرین نبوده باشه.
برای 1404 هیچ پیشبینی نمیتونم بکنم. هدفم اینه که مسیری که دارم پیش میرم رو ادامه بدم و اون عوامل و حالت هایی که در طول امسال رخ دادن رو ارتقا بدم و برم جلوتر.
پیشاپیش عیدتون مبارک.