شعر نیمه تمام

من نهانم در پی پنجره ها 

با دلی سرد و پر از خشم و غم فاصله ها 

با نگاهی به رخ عاشق ماه

و دلی هست در اینجا که پر از حسرت و آه 

خسته از زمزمه ی حال تباه 

به کجا میروم اما تو بگو 

تو بگو هست امیدی که تو را ...

باز یابم که بخوانی تو مرا

از پس آیینه ی شکسته ای

بنشینی تا بخوانی قصه را

قصه ی زخم عمیق دل من

 

#نیمه_تمام #خودنویس #زمستانه #شاعرانه یکشنبه پنج بهمن 1399

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

what the fk is going on

I don't know. Sometimes I feel like I'm stupid. For having this need. To be noticed. By Someone. By anyone. I don't know. 

I'm not brave enough to finish this race. This stupid life. Who wants to continue this misery?

Or maybe I can still hold on. I can still tolerate this pressure. And maybe oneday, When I can't hold it anymore I'd have the courage to end it. 

Eveything feels stupid. It's like fall down a cliff and not being able to do anything about. Just falling down and at the same time, falling apart, from inside and outside.

I don't even know what am I saying. Or What do I want to say.

The truth is I'm really confused here. 

To be honest, my life isn't fucked up. I'm a regular guy. Work, Family, Stuff. Usual. But something is missing. 

And that's messing with my mind. 

You know, Maybe I'm craze. But then I think, Who isn't? 

And then there's this question. Who the fuck cares? NO FUCKING BODY. 

Probably not even me. 

Why? I don't know?

What do I want? What am I looking for? What is missing in my life? in my mind? What can help me? I have no clue. No fucking idea. 

SO there's no end to this. 

I can write this shit all night. But then I realize, It fucking doesn't matter. Because Nobody should and will care.

You know everyday, I wish I die in an accident. It's cool. It's not suicide. You don't know about it. And people will move on. Because it was an accident.

Every God Damn Day. I want that to happen. 

Maybe I run from it. Maybe and last moment I don't want it to end. Just Maybe. But if it's an accident then I wouldn't have a choice.


Here's the good part:

If there's an afterlife then I'd be happy to be there specially if there's a heaven and hell.
If the afterlife is being born in another body, then there's chance that I get a better life in the next one.
but at the end, if there's no afterlife, then I'd rest in peace forever. And not being alive is better than being alive like this.

 

Goodnight.

موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

دنیا و آدماش

دنیا و آدماشو دوس ندارم 

قدم زدنای عصرمو اما چرا

تنها ولی آروم 

یه صحبتی میکنم

با خودم

و مسائلمو با خودم حل و فصل میکنم 

سعی میکنم فراموش کنم مسائلی رو که نمیتونم کاری براشون کنم 

خب توی یه سری مسائل دستت واقعا بسته س

ولی میشه از کنارشون رد شد

اما سخت

نمیدونم چه میشه کرد...

 

چند وقتیه عصرا کار دارم و نمیتونم برم بیرون قدم بزنم

یکم رفته رو اعصابم...

موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

انتظار؟

بدون مقدمه بگم، یکی از چیزایی که اعصاب و روان ما رو نابود میکنه انتظار داشتن از بقیه س.

از هیچکسی نمیشه هیچ انتظاری داشت. 

همه ی آدما بدون استثنا قابلیت اینو دارن که ما رو ناامید کنن. اما زمانی میتونن ما رو ناامید کنن که ما ازشون انتظاری داشته باشیم.

و این کشنده س. 

وقتی از هیچکسی هیچ انتظاری نداشته باشید، هیچوقت کسی نمیتونه ناامیدتون کنه یا حالتونو بد کنه. 

انتظار داشتن شامل همه نوع انتظارات میشه. 

اما یکی از بدترین انواع این انتظارات، اینه که بخوای بقیه خودشونو بخاطر ما تغییر بدن.

هیچوقت از هیچکسی همچین انتظاری نداشته باشید.

شاید شخصی باشه که خودشو تغییر بده بخاطر شما اما این تغییر نباید حاصل انتظار داشتن شما باشه. چون بعدا عواقب جبران ناپذیری میتونه داشته باشه. 

خودتون هم لازم نیس بخاطر انتظارات افراد دیگه تغییر کنید.

اگه میخواید تغییر کنید، بکنید چون تغییر خیلی وقتا عالیه اما قبلش مطمئن بشید که این تغییر حاصل تصمیم مستقیم و قطعی خودتون و بدون تاثیر گرفتن از انتظارات دیگرانه. 

 

البته خب همه اینا نظر منه. لزوما درست یا غلط نیس. در واقع چون زندگی هر شخص در دنیا با همه افراد دیگه متفاوته لذا هیچ چیزی وجود نداره که واسه همه درست باشه. یه مسیر میتونه برای من راه حل باشه و برای یه نفر دیگه مشکل ساز.

 

وات دو یو ثینک؟

۱ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

Change!

I think for many people it is extremely difficult to accept change. Change in how they think, how they do a certain task.

Once a famous man said you can't do the same thing and expect different results. Or sth like that. 
As a result I can say that we cannot make something right by doing something wrong. 
It just makes it worse.

So in order to find a solution to a problem we have to look at other angles. Going along the same wrong path over and over isn't gonna pop out any better results.

 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

چرا اما چگونه

چند وقت پیش داشتم فکر میکردم چرا در چند سال گذشته کارهای مختلفی که میکردم نتیجه نداد و نشد و ...
دلیل زیاد داشت 
یه دلیل اصلیش محیط نامناسب بود.

نامناسب بودن محیط شامل سر و صدا، استرس و تنش و خیلی چیزای دیگه س. هر چیزی که از بیرون باعث بشه نتونیم تمرکز کافی بدست بیاریم.

یه دلیل دیگه ش امکانات هست. خب خیلی از کارا واسه انجامش، واسه قدم گذاشتن تو مسیرش نیاز به امکانات مختلفی داره که لازمه آدم اون امکانات رو در اختیار داشته باشه.

سومین مورد مهم برمیگرده به خودش شخص:
به اینکه اشتباهاتشو تشخیص بده و اونارو تکرار نکنه 
راه و روش های درست رو پیدا کنه 
و در کل توانایی خودش شخص در قدم گذاشتن تو مسیر درست و نرفتن به مسیر های بیراهه و اشتباه
این خودش شامل خیلی چیزا میشه که در مورد موضوعات مختلف و اشخاص مختلف متفاوته.

و اما چهارمین و مهمترین مورد:
ثبات.
ثبات خودش شامل یه سری چیزایی میشه.
مثل استمرار؛ اینکه در چارچوب اون قواعدی که واسه خودت تعیین کردی واسه مدت زمان کافی کار و تلاش بکنی. اینکه واقعا تلاش کنی نه اینکه فقط خودتو گول بزنی که تلاش میکنم.
خیلی چیزای دیگه هست که باز اینم شخص به شخص و موضوع به موضوع متفاوته. آدم باید خودش درک کنه.
ولی یه بخش مهم توی ثبات هست که بخش زیادی رو در بر میگیره و خیلی اهمیت زیادی داره 
و اون صبره
به من ثابت شده که صبوری یه عامل خیلی مهم توی پیشرفته و میتونه جلوی خیلی از ضرر ها و بیراهه رفتن ها رو بگیره
صبر صبر صبر ...

موافقین ۴ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

میشه صبح بیدار نشم؟

۲ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۱
سبز کم رنگ

16 اکتبر 2020

مدتیه حس و حال نوشتن ندارم. حقیقتش فرصتش رو هم ندارم و البته حرف خاصی هم واسه گفتن در اینجا ندارم. 

بیشتر، حرفامو به خودم مبزنم و سعی میکنم کسی رو درگیر مسائلم نکنم و خودم باهاشون رو به رو بشم. کاری که از حدود پنج ماه پیش به طور جدی و اساسی شروع کردم و خب میتونم بگم که واقعا کمکم کرده و قوی ترم کرده.

از این که بگذریم...

تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد...

واسه خیلی ها 2020 سال سخت و بدی بود؛ واسه من نه!

اولش خب خیلی سخت بود. شرایط بدی رو پشت سر گذاشتم اما کم کم شروع کردم به ساخت و ساز درونی و بیرونی. 
و امروز خیلی حالم بهتره. زندگی هم خیلی بهتر داره پیش میره.
مهم تر از همه اینکه از شروع اکتبر یعنی شروع سه ماهه ی پایانی 2020 خیلی اتفاقات خوبی شروع به افتادن کرد. و این ماجرا همچنان ادامه داره...

امیدوارم این سه ماه همین روند رو طی کنه و 2020 به خوبی تموم بشه.

بعد از اون بی صبرانه منتظر 2021 هستم چون برنامه های زیادی براش دارم.

در حال حاضر در مورد 2021 فقط یه چیز برام مهمه که امیدوارم اونم اونطوری که خوبه پیش بره...

امروز 16 اکتبر 2020 هست ولی این پست رو امروز منتشر نمیکنم. میزارم یه موقع دیگه...

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

آخرین پاییز قرن

آخرین پاییز قرن
اولین جمعه و عصر 
هُرم دلتنگی و درد
بر در خانه ی من میکوبد
و خیالی که تو را در بغلم میگیرم
باز در دل من میجوشد
من به گرمای نفس های تو معتاد شدم

#خودنویس

#عصر_دلگیر_جمعه

۲ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

دراماتیک

نمیدونم... من خودمو آدم جاجمنتالی نمیبینم یعنی شاید باشم ولی سعیم اینه که نباشم.

بعضی آدما هستن همه چیو دراماتیک میکنن. هر اتفاقی رو هر موضوعی رو به یه صحنه درام تبدیل میکنن. 

سلام خداحافظ من اومدم من رفتم من شروع کردم من تموم کردم

حتی همین چیزای ساده رو هم ازش یه داستان دراماتیک میسازن و خودشونو توش غرق میکنن

انگار چه خبره

چیزی که من توی این چند سال بهش رسیدم اینه که اولویت اول هر کسی خودشه و اگر جز این فکر کنی داری خودتو گول میزنی

اگه فک کنی کسی تو رو بالاتر از خودش قرار میده اشتباه میکنی. 

فلان دوستت فلان همکارت فلان آشنات 

نه نه نه نه

همه این وسط دنبال سود خودشونن 

پس:

اولویت اول خودمون باشیم

هر چیزی رو به یه موضوع درام تبدیل نکنیم

فکر نکنیم کسی اهمیتی میده و انتظار اهمیت دادن هم نداشته باشیم.

...

شما چی میگین؟

میتونید عمومی یا خصوصی نظر بدید...

۲ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

رمز گذاشتن!!!

یکی از چیزایی که در بلاگ خیلی ذهنمو درگیر کرده و هنوزم نمیفهمم داستان چیه رمز گذاشتن روی پسته!!!

حالا این رو به دید قضاوت نگاه نکنید لطفا. 

مثلا یه دوستی بود یه پست میذاشت و مینوشت رمزشو به هیچکس نمیدم...

خب پس چرا پستش میکنی؟ پیشنویسش کن. اصلا پیشنویسشم نکن توی saved masseges تلگرام بنویسش. تو یه دفترچه یادداشت بنویسش.

مگر اینکه دنبال جلب توجه باشی.

حالا این رو بزاریم کنار

بعضی از دوستان رمز میزارن میگن میخوایم بدونیم کی پستمونو میخونه...

باز اینجا هم از خودم میپرسم خب که چی؟

حالا مثلا بدونید فلان شخص از فلان وب رمز مطلب شمارو گرفت و خوندش. که چی؟

شما که اونو نمیشناسید. اونم شمارو نمیشناسه...

خلاصه اینکه درک نمیکنم داستان چیه.

شما چرا رمز میزارید؟

دلایل و نظراتتونو بگید...

برام جالبه بدونم...

موافقین ۳ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

وقت نشناس

شما بگید بدتر از آدم وقت نشناس چیه؟ 

حالا این وقت نشناسی رو من به دو لحاظ مد نظرمه و هر دوتاشم مزخرفه خیلی هم مزخرفه.

یکی ادمی که بدقولی میکنه و آن تایم نیس. قراره ۴ بیاد ۴ و نیم میاد. قراره ۴ بیاد ۴ و ربع میاد. اصلا از نظر من ۵ دقیقه هم نباید دیر بیای. هیچ بهونه ای هم قبول نیس. 

یکی هم آدمی که بدموقع مزاحم میشه. چه ادمی که بد موقع میاد خونه ت چه ادمی که بد موقع بهت زنگ میزنه و ... . 

خلاصه که واقعا حال ادمو بد میکنن. 

۳ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

سه هفته بعد

توی سه هفته گذشته سعی کردم یکم ذهنم رو آزاد کنم از همه چی...

خیلی خوب بود.

آدم نیاز داره به یه همچین چیزی...

با یکی از دوستام یه گردش کوتاه رفتیم و کلی حال و هوامون عوض شد.

و خب دیروزم که تولدم بود و این داستانا.

میشه به هر چیزی از دو جنبه نگاه کرد یه جنبه منفی یه جنبه مثبت. 

یه جنبه با امیدواری یه جنبه با ناامیدی

شایدم بشه واقع بینانه بررسیش کرد 

موضوع اینه که باید رو به جلو قدم برداری...

سموم روحی و جسمی بدنتو از بین ببری...

خودتو از بند زنجیرای جسمی و روحی آزاد کنی...

و خب در کل : یک قدم رو به جلو برداری...

ما تو زندگیمون اهداف مختلفی داریم پول ماشین خونه عشق سلامتی و ...

ولی هدف من توی یک کلمه خلاصه میشه و اون کلمه : "رهایی"

این چیزیه که من میخوام.

زمانی به این هدفم میرسم که از ته دلم احساس رهایی بکنم...

حس رهایی مثل حس یه رودخونه اس 

یه آب خنک و صدای حرکت آب

یه هوای تازه 

یه جای روشن

بدون هیچ مزاحمتی 

حس رهایی همچین حسیه...

منظورم این نیس که یه همچین جایی پیدا کنی و بری اونجا. نه منظورم اصلا این نیس...

میدونی خیلی سخته توضیح دادن این حس. 

فک میکنم هر آدمی فقط وقتی میتونه این حس رو درک کنه که بهش برسه و بعد از اون هم بعیده بتونه برای بقیه اینو توضیح بده...

توی سالی که گذشت من پیشرفت های خوبی کردم بیشتر از لحاظ شخصیتی و رفتاری البته و البته جنبه های اجتماعی و اقتصادی هم کم و بیش بود...

اما سالی که در پیشه خیلی خیلی شگفت انگیز خواهد بود و هر روزی که میگذره من یه سعی میکنم یه قدم رو جلو بردارم.

تنها چیزی که این وسط نباید فراموش کنم اینه که مقصدی وجود نداره و هر چی که هست مسیره اگه قراره خوش بگذره باید سعی کنم امروز خوش بگذره چون شاید اصلا فردایی در کار نباشه...

۱ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

دلم تنگ شده

تولدمه سلامتی پدرم
که برد منو نوک قله هل داد که بپرم
قول داد که پسرم
شک نکن یه ذرم
یه روزی میاد میگی من از همه اینا بهترم
ولی غرورم سر جاش فرودو می پرم
بازی رو می بازم قبل اینکه ببرم
تو باید بشکافی روح و جونتو
فدا کنی پوست و گوشت و استخونتو

آهنگ دلم تنگ شده ... 

...

خب یه سال دیگه هم گذشت...

بعدش چی؟ 

موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

باید رفت

چرا به زور میخوایم کشش بدیم؟

چرا نمیتونیم یه سری چیزا رو قبول کنیم و باهاش کنار بیایم؟

گاهی باید این تصمیمای سختو بگیریم...

و بگذریم ازش...

میتونه یه دفترچه خاطرات باشه! میتونه یه سری عکس قدیمی باشه! میتونه یه یادگاری باشه! و صد البته میتونه یه آدم باشه!

وقتی لازمه که این تصمیم رو بگیرم و بگذریم ازش باید انجامش بدیم.

الکی کشش دادن فقط شخصیتمونو خورد میکنه و همینطور اعصابمونو...

مهم نیس چند سال گذشته و چند ساله میشناسیش...

وقتی وقتش رسیده باشه که دیگه تمومش کنی باید تمومش کنی.

تحقیر شدن بسه

اعصاب خوردی بخاطر این آدما بسه

چی بگم دیگه!!! باید رفت و گذر کرد. 

Gotta Move On!

۴ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

اهمیت ندادن

فک میکنم در مورد اهمیت ندادن قبلا مستقیم یا غیر مستقیم زیاد گفتم.

اهمیت ندادن، یه آزادی خیلی خاصی برای آدم به وجود میاره.

گاهی با چیزای دیگه هم ترکیب میشه و این آزادی و رهایی رو جذاب تر و قوی تر میکنه.

مثل رو به رو شدن با ترس هامون.

راجع به اینم قبلا نوشتم! که این رو به رو شدن با ترس ها چقد میتونه توی از بین بردن استرس، بدست آوردن آزادی و رسیدن به آرامش بهمون کمک کنه.

یا حتی تنفر.

بله تنفر هم میتونه منجر به رهایی بشه. 

به نظرم راجع به تنفر و اینکه چقدر تنفر موهبت بزرگیه صحبت کردم. 

اصلا خیلی جاها همین تنفر میتونه باعث بشه که ما با ترسامون رو به رو بشیم و نتیجه ش بشه کاهش استرس و رهایی و آزادی.

تنفر میتونه باعث پیشرفت بشه! میتونه باعث احساس قدرت و همچنین اعتماد به نفس بشه. 

اما صحبت از اهمیت ندادن بود.

که البته تنفر میتونه باعث اهمیت ندادن هم بشه.

بین همه ی این چیزایی که گفتم هیچکدوم رو نمیشه به اون یکی مقدم دونست و هیچ ترتیبی بینشون نیست.

اما یه همبستگی خاصی بینشون هست و وقتی باهم ترکیب میشن آدم رو زیر و رو میکنن.

میشه یه آدم بهتر! یه آدم سالم تر! چه از لحاظ روحی چه از لحاظ جسمی.

من اینو حس میکنم.

بیاید قدرت اهمیت ندادن رو دست کم نگیریم و ازش استفاده کنیم تا خودمونو بهتر کنیم.

۲ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

بی‌خودی بهش فک میکنیم

خب یه وقتایی پیش میاد که یه نفر یه جمله میگه و این جمله میره رو مخمون.

در حالی که نه تنها اون جمله بلکه اصلا خود اون شخص ممکنه هیچ تاثیری روی زندگی ما نداشته باشه.

با این حال گاهی این حالت پیش میاد و خیلی هم اعصاب خورد کنه!

حالا اون حرف میتونه خیلی چیزا باشه...

تا اینجاش هیچی...

اینکه در اون لحظه میره رو مخت یه مشکله

اینکه ممکنه تا 10 سال دیگه یهو یادت بیافته هزارتا مشکله

...

۳ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

پیچیدگی

یک اتفاق بدی که داره در شبکه های اجتماعی اعم از توییتر، اینستاگرام و ... و حتی همین بلاگ می افته اینه که افراد سعی دارن یک اجتماعی رو پیدا کنن که مورد تایید اون اجتماع قرار بگیرن و هر چی این اجتماع بیشتر باشه براشون باعث افتخار بیشتری هست...

حالا اسمشو بزارید فالور، دنبال کننده یا هر چیز دیگه ای...

هر روز سعی میکنن یا خودشونو cool نشون بدن یا خودشونو rich نشون بدن یا خودشونو با مزه نشون بدن و هزار و یک راه و روش دیگه برای اینکه مورد تایید بقیه قرار بگیرن و توسط اونا لایک بشن. 

فارغ از اینکه مورد تایید یک عده افراد در فضای مجازی قرار گرفتن واقعا اون خلا روحی روانیشون رو پر نمیکنه!
اتفاقی که می افته این میشه که این کار براشون به یک اعتیاد تبدیل میشه. 

و این اعتیاد خطرناکه.

هر روز درگیری های بیشتری در ذهنشون ایجاد میشه که خب امروز چی پست کنم امروز چی توییت کنم امروز چی بنویسم امروز تو فلان چالش شرکت کنم!

 

به عقیده من برای پر کردن اون خلا باید راه های بهتری رو آدم پیدا کنه و این راه ها کاملا به شرایط فرد بستگی داره و فرد به فرد کاملا متفاوت میتونه باشه. 

 

برای شروع بهتره سعی کنیم خودمون باشیم و اینقد بخاطر حرف و فکر دیگران و لایک و فالو و ... پیچیدگی به زندگی مون اضافه نکنیم...

 

 

پ.ن: کسی که یک بیزینس رو اداره میکنه یا حداقل داره برای اینکار سعیشو میکنه کاملا متفاوت از این افراده. اونا بخثشون جداس!

 

۲ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

چقدر همه چی فرق میکرد

بیشتر از دوازده سیزده سال پیش خیلی اوضاع فرق میکرد...

دور هم جمع شدن توی حیاط خونه ی خاله...

حس خاصی داشت...

یه حال و هوا و بوی خاصی که الان دیگه کم کم داره از ذهنم محو میشه...

با اینکه هیچکدوم از دخترخاله هام همسنم نبودن و همه بزرگتر بودن ولی بازم بد نمیگذشت...

شایدم چون من بچه بودم این طور بود...

البته خب دلم برای اون روزا تنگ نمیشه هیچ وقت...

چون برام مهم نیست و نبود و با وجود اون حس و حالش بازم اون طور لذتی که باید رو نداشت هیچوقت...

این روزا، هر لحظه ش منتظر فردام...

یه فردایی که شاید...

نمیدونم...

نمیزارم امروز بیهوده بگذره! زندگیمو میکنم اما اون حس و حال خوب توی ذهنم موندگار نمیشه...

توی اون لحظه خوبه و خوشه اما میگذره...

چقد همه چی فرق میکرد...

توی ذهنم پر از خاطرات خوب و بد از گذشته با جزییاتش و با حس و حالش 

اما الان میگذره و نه جزییاتی می مونه نه حس و حالی...

فقط یه لحظه ی خوب و تمام...

۲ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

چی شد که اون پسر مُرد؟

دو سال پیش این موقعا پر از انگیزه بودم 

پر از انرژی 

پر از دلخوشی 

میتونستم هر کاری بکنم 

هدف بود...

انرژی بود...

انگیزه بود...

یک سال گذشت و شد پارسال...

دانشگاه تموم شد و همه چی هم خراب شد در طول اون یک سال و البته تابستونش 

و من تبدیل به یه آدم دیگه داشتم میشدم

پاییز 98 خیلی منو عوض کرد اما رسید به زمستون و از من هیچی نمونده بود...

از من قدیم فقط یه سری ویژگی های کوچیک مونده که گاهی وقتا خودشونو نشون میدن 

حول و حوش عید قبل و بعد، همه چی کاملا پوچ...

کاملا بی حس 

اما هنوزم شاید یه ذره ناخالصی مونده بود ...

اما باید از بین بره...

من امیدوار نیستم ناامیدم نیستم 

اما برام مهم نیس نتیجه ... 

زندگیمو میکنم...

کسی اون بیرون منتظر من نیس...

خب من هنورم دارم تغییر میکنم...

اما این ناخالصی ها رو باید صاف کنم...

ناخالصی اهمیت دادن به بقیه...

ناخالصی امید داشتن به هر چیزی...

ناخالصی فرار از مسائل...

ناخالصی اشتباهات و رفتارای بچگانه...

باید از بین بره...

۴ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ