هیچ هم زیبا نبودی

هیچ هم زیبا نبودی من تو را زیبا کشیدم

بی جهت اغراق کردم دلبر و رعنا کشیدم

 

از «لئوناردو داوینچی» عذرخواهی می‌کنم که

این همه عکس تو را مثل «مونالیزا» کشیدم

 

تو نمی‌دانستی اصلا شهرزاد قصه‌ها چیست

من هزار و یک شب از موهای تو یلدا کشیدم

 

دل‌خوش نیلوفری در گوشه‌ی مُرداب بودی

من تو را مهتاب‌گون تا آسمان بالا کشیدم

 

نه عسل! گس بود طعمِ بوسه‌هایی که ندادی

من چه احمق خانه‌ات را قصر کندوها کشیدم

 

چشمِ تو معمولی اما من میان شعرهایم

زورقی با پلکِ پارو در دل دریا کشیدم

 

من چه بی انصاف بودم با ترازوی دلم که

تار مویت را برابر با همه دنیا کشیدم

 

با چه رویی بعد از این شعر نظامی را بخوانم

بس که مجنون بودم و بی‌ خود تو را لیلا کشیدم

 

مرغ ماهی‌خار بد ترکیب! جوجه اردک زشت!

باورت شد که تو را شه‌زاده‌ی قوها کشیدم؟

 

دختری زیباتر از تو بعد از این بر می‌گزینم

دختری که ناز او را از همین حالا کشیدم

 

بعد از این خوش باش با او می‌روم از خاطراتت

خاطرت آسوده باشد از خیالت پا کشیدم

۱ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

شش ماه بعد/قبل

حدود شیش ماه قبل بخاطر مسائلی که بین من و ز-ز پیش اومد، ارتباطمون تقریبا قطع شد. 

هر دوتامون اشتباهاتی داشتیم و قبول هم کردیم اما جایی برای ادامه دادن نبود. 

اما خب برای مدت خیلی طولانی همدیگرو میشناختیم.

حدود دو هفته پیش من فقط یه پیام تولدشو تبریک گفتم. همین. هیچ انتظاری هم نداشتم. دلیلشم این بود که هر سال اون اولین نفر بود که تولدمو یادش بود و تبریک میگفت. 

اونجا صرفا تشکر کرد و تموم. 

هیچکدوم چیزی نگفتیم. 

من چند روز بعدش حتی چت رو هم پاک کردم که دیگه چشممون نیافته. 

دیشب دیدم شیش دقیقه وویس فرستاده.

چیزای مختلفی گفت.

البته قصدش ادامه دادن نبود. فقط میخواست حرفاشو بزنه. 

اما آخرین جمله‌شو با بغض گفت...

گفت: "تو تنها دوستم بودی و حالا من دیگه ندارمت"

 

مشکل اینه که این شخص هیچوقت همچین حرفایی نمیزد. هیچوقت نشون نمیداد همچین چیزی رو. 

من توی مغز تو نیستم که. من رفتارتو میبینم و حرفاتو میشنوم. توی اون حرفا و رفتارا هم من ندیدم چنین چیزی. 

حالا بعد شیش ماه میای با بغض اینو میگی؟ 

که من عذاب وجدان بگیرم؟

...

نمیدونم...

۲ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

دو هزار و پانصد روز قبل

امروز بلاگم 2500 روزه شد 

یه عمره واسه خودش 

 

بعد از شیش هفت ماهی که حالم بهتر بود، دپرشنم برگشت و داغونم 

میتونم تا حدی مدیریتش کنم تا بتونم زندگیمو بکنم اما واقعا از درون نابودم 

 

واقعا نمیدونم چرا یهو اینطوری شد 

اتفاق خاصی هم نیافتاد 

 

نمیدونم ... 

 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

چرا؟

بعضی آدما مشکل انگیزه دارن 

من این مشکلو ندارم 

چون میدونم باید یه کاری بکنم دیگه 

ثابت موندن فقط اوضاعو بدتر میکنه 

حتی اگه بدتر هم نکنه، همینطوری که هست می‌مونه و من اینو اصلا دوس ندارم 

در عین حال بعضی روزا واقعا تحت فشار زیادی قرار میگیرم 

...

چه می‌شود کرد...

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

پذیرش

یه دو هفته‌ای تقریبا آف بودم و باعث شد بشینم یکم به آینده و حال و البته گذشته فکر کنم. 

یکی از مهمترین عوامل موثر در آرامش، پذیرشه. 

گاهی یه سری چیزا وجود دارن که باید اینارو بپذیریم؛ در غیر این صورت با مشکلات زیادی رو به رو میشیم. 

حالا قدم بعد از پذیرش میشه تغییر...

باید بپذیرید که برای مثال چنین مشکلی وجود داره و بعد سعی کنیم راهکاری پیدا کنیم؛ یا بپذیریم که اینطور ویژگی خاصی در شخصیت ما وجود داره و بعد اگر بخوایم، در مورد تغییرش فکر کنیم. 

زندگی همچنان ادامه داره...

و باید پیش رفت...

 

۰ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

بازگشت به مسیر

بعد از یه مدت کوتاهی که از یکی از مسیرها خارج شده بودم، بعد از حذف "تـ" حالا به مسیر برگشتم و این چند روز گذشته تونستم تمرکز لازم رو داشته باشم. 

چند روزیه از باینورال بیتس هم استفاده میکنم. نمیدونم دقیقا تاثیری میگذاره یا نه ولی تا الان که حداقل واسه تمرکز بد نبوده؛ اما خب من قبلا هم در تمرکز کردن مشکلی نداشتم. واسه بقیه چیزا هم باید صبر کنیم ببینیم چی میشه. 

این هفته کاملا آفم و وقتم آزاده و خب میتونم بیشتر روی درسم تمرکز کنم. 

یه چیزی هم یه مدت بود یادگیریشو شروع کرده بودم ولی فعلا تا یکی دو ماه آینده نمیتونم کاری براش بکنم. این کاری که به صورت جانبی میکردم هم فعلا نمیتونم براش وقت بزارم. 

فعلا همین. دوباره نرمال شدم. 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

چهارشنبه‌های پرکار

چهارشنبه ها از ۶ صبح که بیدار میشم تا ساعت هشت و نُه که میرسم خونه جر میخورم 

بیشترشم سر پا ام. 

کلی تایپ کردم که دیشب چی شد و چی نشد 

ولی خب پاک کردم همه‌شو. ترجیح میدم در موردش حرف نزنم. 

امشب دوباره اومدم اینجا با نـ 

 

 

 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

کلین، بلاک، ری‌استارت

یه زندگی کاملا آروم و اوکی رو داشتم پیش میبردم که یهو بعد هفت هشت ماه سر و کله ت پیدا میشه فقط واسه اینکه خرابش کنی!

 

حالا حدود یه ماه از اون موقع میگذره. 

 

این بار دیگه کاملا حذف شدی از زندگیم.

 

کلین -

بلاک -

ری‌استارت -

 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

روزمره نویس نیستم، با این حال، ...

یه موضوعی که چند هفته ای بود توی فکرم افتاده بود و دنبالش بودم ببنیم میشه یا نه، دیروز مشخص شد که در حال حاضر شدنی نیست و کنسل شد... 

از یه طرف خبر بدی بود 

از طرفی هم یه فشاری رو از روی دوشم برداشت 

فرصتی هست که وقت بزارم روی خودم 

در کنار بهتر شدن در چیزایی که روی اونا کار میکنم، باید سعی کنم زندگی کنم...

 کاری که تمام این سال‌ها نتونستم بکنم 

دیروز صحبت از این بود که چطور تصمیمات ما روی بقیه تاثیر میگذاره و برعکس!؟ 

اگر همه تصمیمات بدی که پدر و مادرم گرفته بودن رو بگذاریم کنار، دوتا تصمیمی که گرفتن کاملا زندگی من رو در مسیر بدی قرار داد و آنان هرگز نخواهند فهمید... 

یکی از این دو تصمیم مربوط به حدود ۱۶ سال پیش و دیگری حدود ۷ سال پیشه 

کمی بیشتر...

میتونست شخصیتم و مسیر زندگیم بسیار متفاوت باشه... 

اما نمیشه برگشت 

فقط میشه «...»

شما کاملش کنید جمله بالا رو...

 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

ما مرده ایم و فریادمان سکوت است

دیشب داشتم یکی از چتامو نگاه میکردم 

به این جمله برخوردم

ما مرده ایم و فریادمان سکوت است 

خیلی برام جالب بود 

نمیدونستم خودم گفتمش یا جایی دیدمش 

سرچ هم کردم نتیجه‌ی خاصی نیاورد 

احتمالا خودم گفته بودم 

خوشم اومد ازش و گذاشتم بیوی تلگرامم 

بیوی قبلیم این بود 

فراموش می‌شوی، گویی هرگز نبوده ای...

 

 

 

۰ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

شاید خوانده شود

شاید هم نه...

 

یکی از ویژگی‌های من اینه که به طور پیش‌فرض از هیچکس خوشم نمیاد 

توی زندگیم هم آدمای زیادی وجود ندارن 

اما همون تعداد اندکی که وجود دارن، من براشون مهمم و اونا هم برای من مهمن. 

این موضوع و این نوع رابطه برای من درجه اهمیت بالایی داره... 

 

در طول این سال‌ها و مخصوصا چند سال اخیر، تبدیل به آدمی شدم که به راحتی می‌تونه افراد رو بگذاره کنار... 

 

اگر قراره تو زندگی شخصی، اهمیتی نداشته باشم پس بهتره اصلا توی زندگی اون شخص نباشم. 

اینطوری زندگی کردم و تا الانم به خوبی جواب داده. 

 

 

 

۰ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

میشه صبح بیدار نشد؟

میشه؟

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

بودن یا نبودن

تفاوت منِ الان با من پارسال اینه که 

اون موقع غمگین بودم، همه چی بی فایده و بی نتیجه بود و زنده نبودن راحت تر از زنده بودن بود 
الان هم همونه، فقط غمگین نیستم. 

 

همچنان همه چی بی فایده 
بی نتیجه 
و زنده نبودن راحت تر از زنده بودن 

 

...

 

 

۱ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

HBD

24

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

شروع یا پایان

در حالی که دارم روز به روز به 24 سالگی نزدیک و نزدیک تر میشم، ناراحتم که چرا توی این سالا نشد که زندگی کنم!
البته نیازی به پرسیدن "چرا" نداره چون دلیلشو میدونم.
توی شرایطی که من به دنیا اومدم و بزرگ شدم جایی برای زندگی کردن نبود...

الانم خیلی فرقی نکرده
خیلی چیزا تحت کنترل من نیس!

مثل خیلی از شرایط و اوضاع و مشکلات

مثل خیلی از جنبه های شخصیتم 

مثل خیلی از تجربه های ناخواسته ی گذشته م 

اما چه میشه کرد؟ 

سال هاست در انتظار مرگ نشستم چون نبودن آسون تر از بودنه 

اما حتی اونم تحت کنترل من نیس 
اما هیچوقت بیکار ننشستم 

همیشه سعی کردم پیشرفت کنم 

شرایطمو بهبود ببخشم 

اما فک میکنم اشتباه کردم

باید به یه زندگی معمولی راضی میشدم 

اون طوری به امید یه آینده ای که شاید هیچ وقت نیاد عمرمو هدر نمیدادم و واقعا زندگی میکردم 

هیچی برام مهم نبود فقط هر کاری دوس داشتم میکردم 

آخه وقتی میخوای آینده ای بسازی همه چیو موکول میکنی به بعدا و از زندگی کردن غافل میشی چون وقتشو نداری 

الانم دیگه دیره واسه انتخاب زندگی معمولی 
خیلی دیره 
همچنان منتظرم 
یا شروع یا پایان...
کدومش زودتر میاد؟

 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

تا فردا (3)

به رسم سال های گذشته، در روز 28 اسفند نگاهی داشته باشیم به سالی که گذشت...

 

1400 با سرعتی باورنکردی داره به پایان میرسه. 

ابتدای سال با خودم عهدی بستم در رابطه با یک موضوع کاری و قرار بر این بود که اگر تا پایان 1400 به یک سری اهداف خاصی در این مورد نرسم بزارمش کنار. 

از آبان و آذر دیگه تا حد زیادی در میسر موردنظرم قرار گرفتم. هنوز هم مشکلاتی سر راه هست که باید تلاشمو بکنم برای از بین بردنشون. 

 

در این چندماه پایانی سال سعی کردم این افسردگی طولانی مدتی که چند ساله درگیرشم رو تا حدی کمتر کنم. همینطور هم شد. البته هنوزم راه زیادی تا بهبودی کامل پیش رو دارم اما در مسیرش قرار گرفتم. 

 

رخدادهای دیگه ای هم وجود داشتند که در این مطلب قابل ذکر نیستند.

 

در نهایت، سال هیجان انگیزی نبود اما میتونه پایه ریز اتفاقات جذاب زیادی باشه.

 

باید دید. 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

اگه بخوام از حسم بگم...

اگه بخوام از حسم بگم

یه ترکیب عجیبیه 

از عصبانیت | نفرت | خستگی | امید | آشوب | آرامش | غم

و چند تا حس دیگه که خودمم نمیفهممشون

فک میکنم نیازه تا پیش یه روانکاو برم تا مگه اون بفهمه چه مرگمه...

یه سری چیزایی آدم دلش میخواد داشته باشه یا تجربه کنه توی زندگیش... 

اما اکثر این چیزا وابسته به سن و زمانن 

مثل همون مثال معروف: اون اسباب بازی که توی 10 سالگی میخواستی دیگه الان برات اهمیتی نداره! و خب طبیعتا اون چیزی که الان بهش نیاز داری، شاید 5 سال دیگه یا 10 سال دیگه چندان اهمیتی نداشته باشه. 

جدا از اینکه اهمیتش رو از دست میده، ممکنه اصلا توی اون سن دیگه شدنی نباشه...

بگذریم...

داشتم اینو میگفتم که توی یه مسیری قرار دارم و تلاشم اینه که ازین وضعیت نسبتا معمولی یا کمی پایین تر از معمولی به یه وضعیت فراتر از اون ارتقا پیدا کنم. 

نمیدونم در نهایت میشه یا نه...

دیگه واقعا توانی برام نمونه... توان ذهنی و روحی روانی! 

دیگه کشش ندارم... اما با این حال تلاشمو میکنم و پیش میرم. نمیدونم چقد دیگه میتونم ادامه بدم. اگر بعد این همه مدت و این همه سال دیگه توی چند ماه آینده هم اون نشونه های لازم رو نبینم شاید دیگه بیخیالش بشم. 

همیشه میگم من پرروتر از این حرفام... من کم نمیارم من ادامه میدم... اما اینطور نیست...

نمیتونم دیگه 

-

-

با خودم فک میکنم همه ش بی اهمیته 

با این حال...

باید برم جلو. باید برسم. باید برسم. 

حقمه خب...

-

-

 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

پس از مدت نسبتا طولانی

دل و دماغ نوشتن ندارم 

دو سه ماهی اوضاع داشت روی روال می افتاد اما یه مسئله ای به وجود اومد که باعث شد یه مقدار به بن بست بخورم. 

بن بست که نمیشه گفت... 

یه جور توقف. 

زمان لازم بود تا این توقف و این مشکلی که رخ داده بود اثر خودش رو بزاره و اثرش رفع بشه تا بتونم دوباره توی مسیر قرار بگیرم.

اما این بار قوی تر...

در نهایت به این نقطه رسیدم که جز خودم هیچی برام مهم نیس. 

...

۱ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

بازگشت

من، شاید بیشتر از هر کسی، معتقدم هر اتفاقی دقیقا زمانی رخ میده که باید رخ بده. زمانی که ما آمادگی ذهنی و بدنی لازم برای رو به رو شدن باهاش رو داریم. زمانی که میتونه بهترین اثر رو در زندگیمون ایجاد کنه.

علاوه بر این معتقدم هر اتفاقی که می افته فارغ از چیزی که ما در موردش تصور میکنیم، لازم بوده بیافته و در آینده ی دور یا نزدیک دلیلش رو خواهیم فهمید. 

این دو مورد رو قبلا هم گفته بودم. 

اما در کنار این دو، یک موضوع دیگه هم هست. این هم به نوعی ترکیب دو مورد بالا هست. 

همیشه یه موقعیت بهتری پیش خواهد اومد. این به این معنا نیست که اگر موقعیت خوبی سر راهمون قرار گرفت ردش کنیم تا یه موقعیت بهتر پیش بیاد. بلکه اگر به دلایلی یه موقعیت خوبی رو نتونستیم بدست بیاریم بخاطرش حسرت نخوریم و ناراحت نباشیم چون بدون شک یه موقعیت بهتر پیدا خواهد شد.

 

من همچنان دارم ادامه میدم. اما تا کجا...

نمیدانم.

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

من! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت

وقتی نگاه میکنم میبینم که در هیچ مقطعی در زندگیم، به این اندازه تنها نبودم و احساس تنهایی نمیکردم.

تا قبل از این، همیشه یک ارتباط، یک دوستی، یک نقطه ی اتصال، یه چیزی بود! اما الان هیچ حتی حتی هیچ!

برای من تنهایی خیلی ترسناک تر از چیزیه فکرشو میکردم. 

دو تا از چیزایی که همیشه ازش میترسیدم فضا و دریا بود. 

به خودی خود ازشون نمیترسم. از نقطه مشترک این دو تا میترسم. 

فرض کنید وسط فضا معلق باشید و از سفینه تون جدا شده باشید و هیچ نقطه اتصالی بهش نداشته باشید. اگر نتونید به یه شکلی خودتونو بهش برسونید یا یه نفر بیاد نجاتتون بده تا زمانی که اکسیژنتون تموم بشه معلق هستید بدون کمک بدون یاری تنهای تنهای تنها و بعد هم می میرید. 

دریا هم همینطوره

وسط دریا باشید

هیچ خشکی ای دیده نشه

قایقتون هم شکسته باشه

دوباره همون اتفاق می افته 

هیچ نقطه اتصالی ندارید

تنهای تنهای تنها 

فریاد میزنی 

و آرزو میکنی 

یه نفر 

حتی یه نفر صداتو بشنوه یا ببیندت و نجاتت بده 

...

اما نه ... 

هیچکس نیست.

 

 
۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ