موقت - ...

یه هفده هجده ساعت سخت رو گذروندم و حال خیلی بدی داشتم 

هر چند مدت یک بار یهو تمام مشکلات و کمبود ها و آسیب ها و رنج ها و غم ها و احساسات و درد ها روی هم جمع میشه و یهو فوران میکنه. 

اما الان بهترم.

هنوز خیلی کارا هست که نکردم خیلی حرفا هست که نگفتم خیلی جاها هست که نرفتم. 

 

پ.ن: اون دوست عزیزی که همه پستا رو upvote میزنی، میخوام بگم مرسی که میخونی پستامو! حتی اگه محتوای خاصی توش نیس. 

۰ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

آره من اینجا به سختی دارم ادامه میدم

این روزا سخت تر از همیشه یا شایدم آسون تر از همیشه دارم ادامه میدم 

حالم خیلی بدتر از قبل شایدم خیلی بهتر از قبله 

میخوام گریه کنم ولی خنده م میگیره. میخوام بخندم ولی گریه م میگیره 

بغضم نمیترکه. توی گلو خفه میشه. میشه یه لبخند. 

خنده بالا نمیاد. میشه اشک و فریاد ساکت. 

این روزا 

من یه تناقض کاملم

خودمو دوس دارم ولی از خودم متنفرم 

روزام خیلی مفید و پرکار میگذره اما به جز بیهودگی چیزی توش نمیبینم

دلتنگم ولی حس دلتنگی ندارم 

آرومم ولی پر غصه پر درد پر مرگ 

این روزا من، من نیستم. 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

یک دو سه چهار

یک دو سه چهار ...

عقربه ...

ثانیه ها دقیقه ها ساعت ها و روز ها یکی یکی میگذرن 

و من ... 

من دارم چیکار میکنم ؟ ؟ ؟ 

دوباره افتادم روی روال صبح تا شب کار

خواهرم: جمعه هم میری؟ 

من: آره.

+ خیلی سخته این طوری. یه روز حداقل استراحت کن.

- بمونم خونه چی میخواد بشه. خونه هم باشم کاری ندارم حوصله م سر میره باید دوباره پاشم برم.

+ برو با دوستات بیرون

من : *سکوت*

 

توی ذهنم...

کدوم دوست... دوستی برام نمونده. نمیدونم چطور آدما دوستای صمیمی دارن. عجیبه برام. 

من در طول زمان دو سه تا دوست صمیمی داشتم و از همه شونم ضربه خوردم. هر کدوم به یه شکلی. کدوم دوست...

حوصله آدما رو ندارم. چند شب پیش زهره زنگ زد و چند بار پیام داد که دور هم جمع بشیم و اینا. ولی حوصله ندارم.

حقیقتش وقت هم ندارم. و مهم تر از همه... از هیچکدومشون خوشم نمیاد. بینشون فقط یکیشون آدم حسابیه که اونم دوس دختر یه آدم ناحسابیه تو همون اکیپ.

 

حوصله فرصت دادن به آدما رو هم ندارم. 

آخریشونم همون خانوم الف بود. نمیدونم ماجراشو گفتم یا نه. 

خودش برید خودش دوخت. خودش نزدیک شد. آخرشم خودش عوض شد. شد یه آدم دیگه. منم تمومش کردم. بعد به من میگه خودخواه. 

آره بابا. هر چی تو بگی. من خودخواهم.

 

اصلا از این به بعد من کلا میخوام خودخواه باشم. 

تنهایی سخته ولی بهتر از بودن توی شرایطیه که آرامش نداشته باشی

یا استرس باشه یا نگرانی یا حسای منفی و بد دیگه. 

الان حداقل آرامش دارم.

نگران و غمگینم نیستم.

دلتنگ هم ... دیگه حتی یادم نمیاد دلتنگی چه شکلی بود.

نمیدونم یخ بستم یا سنگ شدم. ولی هر چی که هست فعلا همینه. 

 

هوففف...

 

حرفای من تموم نمیشه :::::

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

مسیر بدو دور بزن

خیلی دوس دارم بنویسم اما دست و دلم به نوشتن نمیره

جمله هام سر هم نمیشه

در مورد چیزایی که باید حرف بزنم نمیتونم بنویسم

 

همیشه به خودم میگم جایی که نمیخوانت به زور نمون

از طرفی رابطه ای که (هر نوع رابطه ای) بارش فقط روی دوش تو باشه رو هر چه زودتر باید ازش بیای بیرون و تمومش کنی

به قول یه دوستی، مسیر بدو دور بزن

 

حقیقتش نمیدونم دارم کجا میرم 

توی یه سردرگمی عجیبی ام

مثل وقتی که توی تاریکی داری حرکت میکنی 
باید آروم آروم بری جلو تا بالاخره نور رو پیدا کنی و مسیرت روشن و مشخص بشه 

اما اینکه توی تاریکی بمونی کار درستی نیس

شاید نور هیچوقت خود به خود نیاد اونجا

شاید اصلا توی یه اتاق بدون پنجره باشی

باید بری جلو 

به یه دیواری برخورد کنی

درو پیدا کنی

خارج بشی

اگه بی حرکت بمونی شاید هیچ وقت اون مسیر روشن و اون نور رو پیدا نکنی

 

حالا من...

 

میخوام ازین تاریکی

ازین سردرگمی

ازین ناامیدی و افسردگی و خستگی و بی حالی و بی رمقی و عدم تمایل به زندگی عبور کنم

شاید یه روز 

شاید یه روز حال منم خوب شد

 

شاید...

۰ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

یک قطره آرامش

فکر میکردم بعد یه مدت میتونم کار و زندگی رو با آرامش دنبال کنم اما خب نمیشه

هر روز یه مشکل و موضوع جدیدی پیش میاد که میره رو مخ آدم 

این سه چهار روز گذشته هم همینطور بود و نشد که آروم و راحت بگذره. 

از طرفی دوس ندارم با یه ذهن ناآروم بشینم پای کار چون نتیجه ی عکس میده

از طرفی هم واقعا این مسائل همیشه هستن فقط باید باهاشون رو به رو بشم و ازشون عبور کنم 

 

بگذریم ... 

 

داشتم با خودم فکر میکردم ...

ما گاهی یه کارایی میکنیم در روابطمون با آدما و فقط میتونیم امیدوار باشیم که پشیمون نشیم

چون آدما خیلی قابلیت اینو دارن که ما رو ناامید کنن و از کارایی که براشون کردیم پشیمون کنن...

حس بدیه

 

نمیدونم 

 

مسئله اینه که آدم دیگه هم اعتمادشو از دست میده هم حال و حوصله شو...

چون خرج آدمایی شدن که قدرشو ندونستن و خراب کردن همه چیو ... 

 

...

 

دیگه امروز به هر شکلی که بود استارت کارو زدم

یکم زمان نیاز دارم 

باید پا پس نکشم 

ادامه بدم 

و نتیجه مو بگیرم ...

۲ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

جمعه ی پرفشار

توی دو هفته ی گذشته یه مقداری تحت فشار و استرس و کمی هم نگرانی بودم. سر موضوعات مختلفی که پیش اومد...

از بیمارستان رفتن بابا تا داستانی که با خانوم الف داشتم و در نهایت یه سری مشکلات مربوط به محل کار و ...

البته اتفاقات خوبی هم افتاد 

خلاصه اینکه یه دو هفته ی پرتلاطم بود. 

اما بالاخره یه مقدار طوفان ها خوابیدن و یه آرامش نسبی به همراه کمی امیدواری فضای ذهنم رو در دست گرفت. 

امیدوارم اوضاع به همین شکل برای یه مدتی حداقل ادامه داشته باشه و فضا متشنج نشه.

 

 
۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

حس عجیب امید

دیروز یه چیزی به ذهنم رسید و یه مسئله ای پیش اومد که باعث شد یکم امیدوار بشم نسبت به آینده

هر چند وقتی دقیق تر بهش فکر میکنم میبینم که واقعا امید به چی آخه؟ 

یه چیزایی از یه جایی به بعد بی فایده س 

فک میکنم بیشتر از این که بخوام امیدی پیدا کرده باشم یه جورایی یه سری نگرانی هام کمتر شده. 

و واقعا امیدی در کار نیس ... 

اما در نهایت به این نقطه میرسم که اهمیتی نداره 

چون من یه سری چیزا رو قبول کردم به عنوان وضعیت ثابت و تغییر یا عدم تغییرشون هیچ اهمیتی برام نداره. 

با این شرایط من پیش میرم.

زندگی مو میکنم. 

گذشته که دیگه گذشته و نمیشه کاریش کرد. 

چیزایی که باید توی این سالا اتفاق می افتاد و نیافتاد هم دیگه دست هیچکس نیس

یه سری مشکلات توی وجود آدم ریشه میکنه و میشه بخشی از شخصیت آدم...

...

بگذریم

...

شاید من زیادی خودمو درگیر گذشته میکنم.

و این همه حسرتایی که روی دل آدم می‌مونه...

 

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

سوال بی جواب

اشکالی نداره
اینم میره توی لیست بلند بالای چیزایی که تو این دنیا سهم من نبود

چشامو میبندم
آلبوم One More Light رو پلی میکنم
دیگه از خودم نمیپرسم چرا من...
سوال بی جوابیه...
دیگه برام مسئله خاصی نیس
فقط باید به این نقطه می‌رسیدم و قبول میکردم این وضعیتمو
چیزی که قراره تا آخر عمر همراهم باشه
دیگه اعتراضی هم بهش ندارم
سخت بود باورش ولی چیزی جز سیاهی لشکر نبودم...

و حالا باید روزای باقی مونده رو این شکلی بگذرونم تا روزی که تایمم تموم بشه و به صفحه آخر دفتر برسم...
چشمامو ببندم و به آرامش برسم...

۰ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

بین زمین و آسمون

ما از چیزای مشخص هیچوقت استرس نمیگیریم. مضطرب نمیشیم.

چیزی که مشخصه چه منفی چه مثبت دیگه چیز جدیدی واسه رو کردن نداره. 

اما چیزایی که در موردش مطمئن نیستیم میتونن باعث این نگرانی ها بشن. 

مثل وقتیه که بین زمین و آسمون موندی و همه چی مبهمه. 

یه چیزایی رو میتونی باهاش رو به رو بشی تا نتیجه ش مشخص بشه...

یه چیزایی رو هم باید منتظر بمونی تا مشخص بشه 

و این انتظار با دلهره قاطی میشه 

و یه ترکیب سمی میسازه 

 

اما موقعی که باهاش رو به رو میشی یا زمانش میرسه و مشخص میشه یه حس آرامشی بهت دست میده و ذهنت از اون موضوع خلاص میشه. 

 

اما لازمه توی تصمیماتمون به اندازه کافی فکر کنیم و جوانب مختلف رو در نظر بگیریم. شاید گاهی هم لازم باشه دیدگاهمون یا نوع فکر کردنمون رو تغییر بدیم ... 

۰ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

تو برام خیلی عجیبی

تو برام خیلی عجیبی 

نمیدونم باید ازش بترسم یا دوسش داشته باشم 

نمیدونم بخاطر لحظه های خوبش خوشحال باشم یا بخاطر شبایی که اشک ریختم ناراحت 

به گفتگوهامون فکر میکنم و میبینم چقد میتونی خوب و صمیمی و گرم و دوس داشتنی باشی 

به گفتگوهامون فکر میکنم و میبینم چقد میتونی سرد و بی توجه باشی 

حالا من 

این وسط گیر افتادم 

 

بین تویی که خودش بهم نزدیک شد

خودش نشون دادم چقد براش مهمم 

خودش گفت دوسم داره 

و شد اون آدمی که هیچ وقت فکر نمیکردم وجود داشته باشه

شد کسی که باهاش 99% تله‌پاتی داشتم

 

و تویی که یهو سرگرم کار و زندگیت میشی و منو یادت میره 

بی توجه و سرد میشی 

بیخیال میشی و ساکت 

 

اما من میدونم تو چقد مستقلی و خودت میتونی از پس مشکلاتت بر میای و میخوای پیش من غر نزنی 

ولی تو هم اینو بدون که مجبور نیستی این مسیرو تنهایی بری و فشارشو تنهایی تحمل کنی 

 

این تویی یه حجم خستگی با یه لبخند واقـــــعی ...

این منـم یه حجم دلتنگـــی با یه لبخند ساختگی ...

 

...

 

شاید یه روز خوندی اینو...

۰ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

یه غریبه

من کی ام؟ جز یه غریبه...
که دروغاتونو باور میکنم
خیلی سخته فهمیدنش
خیلی سخته دور زدن و برگشتن
خارج شدن از این چرخه ی باطل
آدما؟ نه برام مهم نیستن
اینقد تکرار شده که حذف کردنشون بیشتر از سی ثانیه زمان نخواد
حالا میتونی دور خودت بچرخی بگردی دنبال یکی مثل من
منم تموم شدم رفتم
همین همین همین

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

دوباره باز

برمیگردم سراغ بلاگ

برای گفتن ناگفته ها و نوشتن نانوشته ها

شاید از امروز دیگه هر روز بنویسم شایدم کمتر

نمیدونم 

نشسته م گوشه ی اتاق 12 متری با میز و صندلی و قفسه کتاب و کوله پشتی و ...

در نیمه باز 

صدای کولر که سر و صدای بیرون رو توی خودش حل میکنه 

اعداد و ارقام و نمودارارو توی مانیتورم میبینم و از خودم میپرسم آخرش که چی 

...

خیلی وقتا میشنوم از آدما یا میخونم لابه‌لای نوشته ها و پست ها و ... که مستقل باشید به کسی نیاز نداشته باشید خودتون واسه خودتون کافی هستید و ازین دست حرفا 

درست یا اشتباه، من این شکلی نیستم 

هیچوقتم نبودم 

یه دیالوگی از بارنی توی سریال HIMYM بود که میگفت: 

nothing is legendary unless your friends are there to see it

این یه مدلش بود 

باهاشم موافقم 

منم یه مدلشم 

بدون یه نفر که دلتنگت بشه 

نگرانت باشه 

براش مهم باشی 

براش خاص باشی 

با دنیا عوضت نکنه 

براش اولویت اول باشی 

زندگی هیچ معنایی نداره واسه من 

شایدم من توقع زیادی دارم 

نمیدونم 

به هر حال من همین شدم 

دلیلش هر چی که بوده بوده 

زیاد مهم نیس برام 

مهم اینه که الان اینه که میتونه منو سرپا نگه داره و بهم کمک کنه ادامه بدم 

و توی مسیری که هستم رشد کنم 

مثل یه دونه زیر خاک که میتونه چندصد متر رشد کنه، پتانسیلشو داره ولی نیاز به مراقبت داره نیازه داره هر روز بهش آب نور و ... برسه 

همیشه دلم میخواست بگم "هر چه مرا تبر زدی زخم نشد جوانه شد" ولی این طور نبود. 

زخما زخم موندن 

خوب هم نشدن 

هر هفته پنجشنبه عصر که میشه همه ی زخما سر باز میکنن 

بعضی وقتا یکم زودتر یا دیرتر 

ولی همیشه اتفاق می افته 

---

اما مسئله اینجاست که از هیچکس نمیتونم همچین انتظاری داشته باشم...

اصلا نمیدونم کسی وجود داره که بتونه همچین کاری بکنه یا نه ولی تا الان نبوده و بعید میدونم بعد از اینم پیدا بشه...

...

تا بعد.

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

بدون عـ.ـنـ.ـو.ا.ن

امروز، همین امروز، همین لحظه میتونه شروع یه مسیر متفاوت باشه...

شایدم ادامه ی یه مسیر از گذشته. 

میدونی

من زندگی رو اینطوری میبینم

واسه من زندگی یه صفحه سفیده

و ما

مثل یه مداد روی این صفحه سفیدیم

مدادی که حق نداره نوکشو برداره و نمیتونه برگرده روی خودش یعنی یه جایی که روش خط کشید دیگه دوباره نمیتونه روش خط دیگه ای بکشه.

مثل زمان. وقتی میگذره دیگه نمیشه بهش برگشت...

مثل حرفی که میزنی و دیگه نمیتونی پسش بگیری...

مثل رفتاری که انجام میدی و دیگه نمیتونی پاکش کنی...

آره زندگی دقیقا همین شکلیه. 

 

شاید مشکل از منه شایدم نه 

نمیدونم 

گاهی فک میکنم همه چیو واسه خودم میخوام

گاهی هم فک میکنم نه اینطور نیس

گاهی دلم میخواد همه ی یه نفر واسه من باشه 

اما گاهی فک میکنم این خیلی خود خواهیه

گاهی دلم توجه میخواد 

گاهی زیاد گاهی هم حتی حتی حتی یه ذره 

گاهی هم 

گاهی هم گم میشم لابه‌لای آدما و دغدغه های مهمترشون و ...

و من می‌مونم و خودم و خودم و خودم 

شایدم من اشتباه میکنم 

گاهی فکر میکنم هنوز بزرگ نشدم و بچه موندم 

هم سن و سالام خیلی بهتر فکر میکنن بهتر و منطقی تر برخورد میکنن یا نمیدونم هر چی 

شایدم شایدم شایدم 

نمیدونم 

شایدم من همیشه یه چیزی کمتر داشتم 

از بقیه 

دوست - توجه - پول - اعتمادبنفس

نمیدونم 

شایدم باید بیخیال بشم و زندگیمو ادامه بدم

و پیش برم 

هر طوری که شد شد شد شد 

مثل همین بیست و سه سال 

شاید من یه شخصیت پس زمینه م 

مثل یه بازی کامپیوتری 

--

کوچیک تر که بودم میگفتن بزرگتر از سنت فکر میکنی و بهت میخوره و فلان 

ولی الان 

الان حتی مثل بچه ها هم نیستم دیگه 

مثل بزرگا که اصلا نیستم 

انگار یه جایی گم شدم 

بعید میدونم کسی تا اینجای نوشته برسه اصلا. بگذریم. 

 

آره 

 

رسیدم اونجا که حتی نمیدونم دیگه چی میخوام 

نه آدما رو دوس دارم نه تنها بودن رو نه ارتباط رو دوس دارم نه تنهایی رو نه سفر رفتن رو نه خونه موندن رو نه قدم زدن رو نه باشگاه رفتن رو نه کار کردن رو نه حتی خوابیدن رو

گم کردم خودمو ...

نمیدونم حتی کجا 

دیگه حتی "کاشکی آخر این سوز بهاری باشد" هم برام مهم نیس

حتی دیگه "کاشکی در بغلت راه فراری باشد" هم نمیخوام 

دیگه نمیخوام با آهنگای ادل غمگین بشم با آهنگای شاهین فاز بگیرم 

دیگه حتی حوصله برازرز رو هم ندارم 

دیگه هیچی نمیخوام 

نه نه 

یه چیزی میخوام 

خیلی وقته میخوامش 

میخوام چشامو ببندم و دیگه بازشون نکنم 

میخوام زیر دوش بشینم و مقصد بعدیم سردخونه باشه

میخوام خاموش بشه این فکر این روح این جسم 

میخوام متلاشی بشم از درون 

میخوام بمیرم 

این تمام چیزیه دوس دارم برام اتفاق بیافته.

میدونم خودم جراتشو ندارم 

دوس دارم خودش برام اتفاق بیافته 

و نتونم جلوشو بگیرم

و بالاخره تموم بشه این درد ...

 

تا وقتی که وقتش برسه توی این برزخ لعنتی گیر افتادم ...

شاید امروز روز آخر بود...

امیدوارم ...

..

روز خوش.

۰ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

روز دو هزارم

آخرین روز شهریور 1400 مصادف شد با دو هزارمین روز از تولد این بلاگ. 

توی این 5.5 سال خیلی اتفاقات افتاد...

خیلی آدما اومدن و رفتن. 

وقتی بهش فکر میکنم میبینم مثل یک چشم به هم زدن بود ... 

با اینکه 2000 روز زمان خیلی زیادیه. 

ولی چشامو میبندمو همه ش توی چند ثانیه از جلوی چشمم رد میشه. 

اما حالا دیگه وقتی واسه فکر کردن به گذشته ندارم. 

الان تنها چیزی که میبینم آینده س 

و تنها چیزی که پیش روم هست همین لحظه س. همین حال. 

-----

توی این لحظه هر کاری که بکنم هر تصمیمی که بگیرم یه بخش از آینده مو میسازه، یه بخش از آدمی که بهش تبدیل میشم. 

و دیگه بعد 23 سال، وقتی واسه تلف کردن ندارم...

میخوام برم و چیزی که لیاقتشو دارمو بدست بیارم ... 

----

6 ماه از 1400 مونده. 6 ماهی که میشه توش خیلی چیزا رو عوض کرد... 

.

.

.

۱ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

بی فایده س

بی فایده س 

نوشتن بی فایده س بودن بی فایده س حرف زدن بی فایده س 

اهمیتی نداره وقتی که تاثیری نداره 

وقتی باید وانمود کنی تاثیری داره بودن و حرف زدن و ... 

در حالی که ته دلت هیچ فرقی نمیکنی ... 

 

۰ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

در همین نزدیکی...

مرگ اما فقط ایستادن قلب...

نبودن و نفس نکشیدن نیست!

مرگ، همین لحظه هایی است که از درون می‌میرم!

ترس، تنهایی، نرسیدن، نداشتن، همه از خانواده ی مرگ هستند...

مرگ رویاها، آرزوها

مرگ احساساتی که دیگر نه میتوانی تجربه کنی نه دیگر توانش را داری...

مرگ همین روزهایی است که میگذرد و میگذرد و میگذرد...

مرگ مگر چیست به جز همین چشم های اشک آلود

و فریادهایی که هرگز شنیده نشد...

بغض هایی که روی بالش ترکید

و صدایی که به هیچکس نرسید...

مرگ مگر چیست به جز همین رفتن ها و رفتن ها و رفتن ها...

همین لحظه هایی که امید دستت را رها میکند 

و تو

غرق در بیابان ناامیدی

با تنی خسته 

عریان از هر چه خواستی و خواستی و خواستی و نبود و نه ... 

اما شاید برسد... 

شاید این شب تاریک صبح شود 

شاید روزی گلدان هایم سبز شوند...

اما باز...

اما باز این درد بی انتها از من دست نمیکشد

این روح تکه تکه شده

و این قلبی که دیگر قلب نیست 

...

بازگشتی در کار نیست! ترمیم و آرامش و مرهمی در کار نیست... 

شاید خستگی ها پایان بیابد اما آنچه باید شد، شده 

و هر چه گذشت جایی در حافظه م حک شده است

لحظه لحظه اش

و این تا 2 متر زیر خاک با من همراه خواهد بود.

چه امروز باشد

چه 20 سال دیگر.

پایان.

۰ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

آنچه گذشت

نمیدونم اعتقادی به تست MBTI دارید یا نه. 

دیروز این تست رو دادم و تایپ شخصیتیم شد ISTJ

میخواستم تو سایت لاگین کنم دیدم ایمیلم قبلا استفاده شده و از قبل تو سایت حساب کاربری دارم. واردش شدم و متوجه شدم که حدود 6 ماه قبل هم این تست رو دادم. 

اون موقع ESTJ بودم. 

چیزی که تغییر کرده بود این بود که از برونگرا تبدیل شده بودم یه درونگرا. در این 6 ماه. یه نگاه به خودم انداختم دیدم آره همینطورم بود واقعا. 

اما چی شد؟ 

قبلنا خیلی دوس داشتم با آدمای مختلف دوست باشم و همینطورم بود و راحت ارتباط میگرفتم اما کم کم این شرایط تغییر کرد. 

آدما یکی یکی ناامیدم کردن و باعث شد که دیگه از یه جایی به بعد از هیچکس هیچ انتظاری نداشته باشم.

در ادامه هم همینطور یکی یکی حذف شدن. 

چند تا شو قبلا گفته بودم همینجا. 

در نهایت یه دونه دوست برام مونده بود توی شهر خودمون. خیلی سال هم با هم دوست بودیم. 

اونم چند روز پیش با کاری که کرد همه چیو خراب کرد. 

قبلا اشتباهات دیگه ای کرده بود توی دوستیمون و بخشیده بودمش اما این بار از چند تا خط قرمز خیلی خیلی اساسی عبور کرد.

منم تصمیم گرفتم دیگه از زندگیم حذفش کنم. 

هم دروغ گفت بهم. هم اعتمادم رو شکست. هم منو خر فرض کرد. هم یه جورایی سواستفاده کرد. 

اینا دیگه چیزی نبود که ساده ازشون بگذرم. 

لذا ازش عبور کردم. 

و اما الان؟ 

الان تنهای تنهام. 

با تنهایی مشکلی هم ندارم. 

ولی خب اونم سختیای خاص خودشو داره. 

بگذریم. 

-----

پ.ن: کاش میتونستیم کاری واسه مردم خوزستان بکنیم. خوزستان که چه عرض کنم کاش میشد کل این کشور رو نجات بدیم... .

----

پایان.

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

خسته م اما

من هیچوقت از خواسته هام دست نکشیدم 

الانم میدونم مشکلم چیه 

 

همه ی اینا هست 

افسرده م (اصلا افسردگی هر چی که هست، نمیدونم)

بی حوصله م

تنهام

زود رنجم 

عصبی ام 

حساسم 

و هزار تا دیگه ازین چیزا ... 

احساس عقب موندن 

احساس تنها موندن

احساس جدا افتادن 

 

بدون هیچ ارتباط عمیقی 

دوستی خاصی 

هیچی 

 

دنبال مقصر هم نیستم 

هر چی ام گفته بشه یکی موافقه یکی مخالف 

یه بخشیش بهم تحمیل شده 

یه بخشیش در طول سال ها بخاطر محیط و شرایط توی وجودم شکل گرفته 

الانم دست خودمه تغییرش 

میدونم دست خودمه 

حسش میکنم 

میدونم که میتونم 

 

اما 

 

موضوع اینه که 

خسته م...

 

خب واسه خستگی باید استراحت کرد و بعدش پا شد و ادامه داد 

 

ناامیدی هست 

ترس هست 

ولی خب نمیدونم چه کار دیگه ای میتونم بکنم 

فعلا مسیر همینه که پیش رومه 

میدونی خب راستش راه هستا ولی راهی نیس که من بخوام برم. هر چند تا آخر 1400 به خودم فرصت دادم و اگه نشد سعی میکنم یه جور دیگه زندگی کنم. همین. 

 

یه چند روزی خیلی حالم بد بود. خیلی. اما الان فقط خسته م. 

چند روز دیگ هم استراحت میکنم و احتمالا بهتر میشم. 

مثل مسکن. خوب نمیشی. فقط دردتو موقت کم میکنه که بتونی ادامه بدی...

...

پایان.

۰ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

به خونه خوش اومدی

به نقطه ای میرسی 

که دیگه حوصله نزدیک شدن به آدمای جدید رو نداری 

هر چی که پیش میاد سطحی و گذراس و زود محو میشه 

آدمای قدیمی زندگیتم یکی یکی از دست میرن 

هر کدوم میرن دنبال زندگیشون 

و فراموش می‌کنن تو حتی وجود داشتی 

اما دیگه این اتفاقات احساساتت رو تحت تاثیر قرار نمیده و بهشون واکنش نشون نمیدی 

با پاهای برهنه روی شنای ساحل به خورشید در حال غروب زندگیت خیره میشی 

سردی آب دریا تورو به خودت میاره 

غرق افکارت شده بودی

نسیم خنک عصر جمعه سیگارتو خاموش کرده... 

چشاتو میبندی و آروم آروم رو به جلو قدم بر میداری 

دستاتو باز میکنی و خودتو به جریان آب میسپاری

و همه ی درد و رنج هایی که کشیدی رو فراموش میکنی 

دریا تو رو به آغوش میکشه

به خونه خوش اومدی

پایان

۲ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰
سبز کم رنگ

سررسید قهوه ای

صفحه های سررسیدم یکی یکی پر میشه

سررسید قهوه ای چرمی با برگه های لیمویی رنگش. سال 96. 

تاریخ ساعت حمله. اتود استیلم روی صفحه می رقصه و خط به خط پر میکنه و میره پایین. 

بعضی روزا با ناراحتی بعضی روزا با خستگی بعضی روزا با افسردگی بعضی روزا با تنهایی 

بعضی روزا هم همه ش باهم جمع میشه و میشه یه گلوله آتیش از عصبانیت

این وقتا آرای صفحه که میرسم پر رنگ تر و کج و کوله تر مینویسم 

و تند تر 

هی میشکنه 

هی میشکنه 

هی میشکنه 

نوک اتودم 

و ادامه میدم. 

دلمم نمیخواد کسی بخونه 

واسه همین فارسی نمینویسم

و معمولا کسی هم اگه اتفاقی بازش کنه اونقد به خودش زحمت نمیده ببینه این خطای اجق وجق (یا عجق وجق) انگلیسی چی نوشته. شایدم فک کنه مربوط به کار و ... اس و براش مهم نباشه. خلاصه بهتره. 

 

بگذریم. 

 

راستش عصبانیتم با نوشتن خالی نمیشه. 

بقیه حسای منفی مم همینطور 

صب تا شب خودمو غرق کار میکنم 

 

---

 

خیلی وقته نرفتم بیرون قدم بزنم ... 

دلم میخواد برم ولی خیلی گرمه هوا 

موقعی هم که هوا تاریک میشه دیگه نمیشه رفت بیرون 

هوا که تاریک میشه حسای منفی بیشتر میان سراغ آدم 

خیلی بیشتر 

کمبودارو اون موقع س که حسابی حس میکنی 

هر چی که از 15 سال پیش تا الان داغونت کرده جلو چشات عین فیلم پخش میشه 

و تو هم به صندلی غل و زنجیر شدی انگار...

دقیقا میفهمی که چرا الان این شکلی شدی 

چی شد که تبدیل شدی به این آدم 

بی حس 

خسته 

ولی نمیتونی پا پس بکشی 

حداقل فعلا... 

 

...

 

یکی یکی پر میشن

صفحه های زندگیم ... 

منم مثل نوک اتود ذره ذره میشکنم تا وقتی که تموم بشم... 

 ... 

 

پایان 

۰ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰
سبز کم رنگ